#من_تو_او_دیگری_پارت_294
ارمیتا لبخندی زد وگفت: خدارحمتش کنه!
خانم علیزاده نفس راحتی انگار کشیدوگفت: خانمی... خیلی... خوشبخت باشید ... هم تو... هم اون نامزدت ... انگارخدا خواست باخواهرت جاری بشی نه؟
ارمیتا لبخند عمیقی زد و خانم علیزاده گفت: خدایا شکرت ... همش فکر میکردم نفرینش میکنی... ممنونم دخترم...
ارمیتا:وسیله دارین؟
خانم علیزاده: اره ... الان علیزاده میاد اینجا ...
ارمیتا: من با اجازه اتون برم...
خانم علیزاده: نمیدونم چی توی تو ندید که هم خودشو به کشتن داد هم ... هیچی کم نداری... هیچی...
ارمیتا مهربان گفت: رامین از هر لحاظ از من سر تر بود ... هم درس... هم قیافه ... هم سطح فرهنگی... هم مالی... باید بهم زمان میداد ... شایدتوقعش از یه دختر 20 ساله خیلی بود. الان شاید کسی باشم... ولی اون موقع نیاز داشتم رامین بهم فرصت بده ...
خانم علیزاده اشکهایش را پاک کرد و ارمیتا رویش را ب*و*سید وگفت: خدا رحمتش کنه ... من که ازش کینه ای ندارم...
خانم علیزاده صورت ارمیتا را میان دستهایش گرفت وگفت:خوشحالم که دوباره این برق و تو چشمات می بینم... این نگاه ... این حس یه نعمته ...
ارمیتا: چه نگاهی؟
خانم علیزاده لبخندی زد وگفت: شاید قسمت رامینم نشد تا اخر عمر به این نگاه زل بزنه و سیراب بشه ... ولی ... اون پسر و تو... بهم میاین...
ارمیتا شرمنده کمی خودش راعقب کشید.
خانم علیزاده با مهربانی گفت:خوشبخت باشید...
ارمیتا به قدم هایش سرعت داد و به سمت ماشینش رفت.
سوار شد.
یک لحظه سرش را روی فرمان گذاشت.
قلبش به تپش افتاده بود.
اینه را به سمت خودش چرخاند. نگاهش به نگاهی افتاد که ... اهی کشید. یک نفس راحت ... یک نگاه دیگر... این نگاه را دوست داشت. این نگاه رنگ زندگی داشت. رنگ اینده ... رنگ ...
هرچند ته دلش میترسید ولی...
این نگاه ... !!!
درپارکینگ پارک کرد.
در را با کلید باز میکرد که شیدا گفت: لباساتو درنیاوردی برو بالا ... لباس ها روبیار.. خشک شدن ... میترسم رنگشون بره زیر افتاب...
ارمیتا فرصت نکرد غرو لندی کند چرا که شید ا د رتلفن گفت: اره فرح ... امشبم ارمیتا پرواز داره ... نه میره پیش عمه مرجانش... اره خدا روشکرافسانه و مرصادم رسیدن ... احمد خبرشو داد... اگر خدا بخواد نوروز همشون ایرانن... اره احمدم میاد...
ارمیتا در را بست...
romangram.com | @romangram_com