#من_تو_او_دیگری_پارت_293

پرستو: فدات بشم چشم ...

ارمیتا سری تکان داد وپرستو با گفتن سفر بی خطر از اتاق خارج شد.

با حس کوفتگی کیفش را برداشت.

پاهایش هم به شدت ذوق ذوق میکرد ... واقعا چطور توانسته بود با ان کفش ها تمام شب را بر*ق*صد وروجه وورجه کند؟!

کیفش را برداشت ... بار اخر به اطرافش نگاهی انداخت و از اتاق خارج شد.

از دیگر افراد هم خداحافظی کرد و به پارکینگ رفت.

سوار اتومبیلش شد.

جلوی یک گل فروشی نگه داشت.

یک دسته گل رز های سفید و قرمز با ربان سیاه سفارش داد.

سوارا تومبیلش شد ...

جلوی سنگ او ایستاد. خم شد ... با یک بطری روی قبر را شست... دسته گل را روی سنگ گذاشت.

به ارامی فاتحه ای خواند ... چند لحظه در ان سوز وسرما به خط خوشی که اسمش را روی سنگ حک کرده بودند نگاه کرد ...

با حس دستی روی شانه اش سرش را بلند کرد.

با دیدن خانم علیزاده که روی صندلی نشسته بود لبخندی زدو گفت:سلام ...

خانم علیزاده: پس او دسته گلهای پر پر شده کارتوئه نه؟

ارمیتا: گفتم اون زمانی که سفر بودید و کسی باشه که ...

خانم علیزاده: طاقت نیاوردیم... ه*و*س پنج شبنه بهش سر زدن دلمو پرکرده بود ... نتونستم بوی غرب و تحمل کنم...

ارمیتا بلند شد وگفت: خوبه که برگشتید ...

خانم علیزاده لبخند مهربانی زد وگفت: نامزدت خیلی اقا بود ... هم اقا ... هم خوش قیافه ... ما شاالله ... دور از جونش... یه تار موش میرزید صد تا مثل رامین... موقر... متین... تحصیلکرده... خیلی بهم میومدین... بیشتر از خواهرت و داماد به چشم اومدین... و به تنه ی درختی چند ضربه زد وگفت: میدونستم خدا اگه اینطوری رامین واز زمین برداشت ... یکی بهترشو نصیبت میکنه ... پیرشین پای هم...

ارمیتا چیزی نگفت.

خانم علیزاده با بغض خاصی که در صدایش رخنه کرده بود زمزمه کرد: نفرینش کردی؟

ارمیتا: هیچ وقت ...

خانم علیزاده: بخشیدی؟

ارمیتا: بله ... ولی فراموش نکردم ...

خانم علیزاده دستش را گرفت وگفت:دستش از دنیا کوتاهه ... ببخش ...


romangram.com | @romangram_com