#من_تو_او_دیگری_پارت_292

برانوش: تو نگران کم غذایی منی؟

ارمیتا نیشخندی زد وگفت: این ژیگو ها عالین ...

برانوش لبخند مهربانی زد و خواست حرفی بزند که باز موبایلش زنگ خورد.

از 021 بود . بنظر از تلفن عمومی... پوفی کشید و گوشی اش را خاموش کرد. همه ی عزیزانش در این جمع حضور داشتند پس دلیلی نداشت نگران باشد تا یک شماره ی ناشناس را پاسخ بدهد شاید هم باید خطش را عوض میکرد ...!

ارمیتا:کی بود؟

برانوش لبخندی زد وگفت: این حساسیتتو دوست دارم ...

ارمیتا رویش را برگرداند و برانوش دستش را روی کمر او گذاشت و گفت: میدونی خیلی دوست دارم ...

ارمیتا : لطف داری!

و همراه هدیه که مصر بود باز بهم بر*ق*صند به وسط سالن رفت.





***





حین ر*ق*صش متوجه شد دختری با برانوش صحبت میکند هرچند برانوش سنگین نشسته بود امادختر...

برانوش نگاهش به ارمیتا افتاد.

ارمیتا بی اراده چشمکی به برانوش زد و او هم به وسط کشاند ... حالا بهتر شد!

در هر صورت شب خوبی بود!

**********

با خستگی روی میزش پهن شد.

پرستو وارداتاق شدوگفت: خوب ارمیتا جون ... من همه کارایی که گفتی وکردم ...

ارمیتا: مرسی پرستو ... اینم فیش تشویقی... و درحالی که تند امضایش کرد ان را جلوی چشمهای برق زده ی پرستو گرفت.

ارمیتا با خنده گفت: خدا وکیلی نصف بار شرکت رو دوش تو بود ... من اگر تو رو نداشتم چی میکردم...

پرستو با هیجان گفت:قربونت برم ارمیتا جون ... ای شالا زودی از سفر بگردی... دلم برات یه ریزه میشه...

ارمیتا خندید و گفت : خوب خسته نباشی... دیگه همه چیز وسپردم به شرکا ایشالا که همه چیز خوب باشه ... هر مشکلی هم بود به من زنگ بزنه اکی؟


romangram.com | @romangram_com