#من_تو_او_دیگری_پارت_291

فرنگیس: میدونم... میدونم اقا پسر... امشب نیومدم خرابش کنم ... اومدم ازت تقاضا کنم...

مرصاد با اخم گفت: چه تقاضایی؟

فرنگیس: فقط سهممو میخوام...

مرصاد نیشخندی زد وگفت: سهمت؟ تا جایی که من میدونم اقای تاج بخش دخترشو از ارث محروم کرده بود ...

فرنگیس با حرص گفت : نکنه میخوای دست تو و اون ننه ی ایکبیریتو واسه ی برانوش...

مرصاد با لبخند خاصی گفت: تمام اموال تاج بخش بزرگ به تنها نوه اش رسید ... سایه هم معلوم نیست از کجا اوردیش... به تو نمیاد حتی یه سلولت هم پاک باشه...

فرنگیس: من به برانوش همه چیز ومیگم ...

مرصاد : فکر میکنی ادم تحصیل کرده ای مثل اون حرف یه ادم مفنگی و معتاد وقبول میکنه؟

لبخندی زد وگفت: بفرمایید شام...!

فرنگیس بازوی مرصاد و کشید وگفت: اگر یخرده نوک قلمتو بچرخونی مطمئن باش دهنم بسته میمونه ...

مرصاد: من نیازی نمی بینم به تو باج بدم زودتر از این ها منتظرت بودم با این تلفن های مسخره هیچ چی عوض نمیشه ...برانوش باهوش تر از توئه... تو! ... هرچی فکر میکنی و رو کن

... مهم نیست. شب خوش.

وارد باغ شد.

بانو جلویش را گرفت وگفت: کی بود؟

مرصاد لبخندی به برانوش زد وگفت: یه مزاحم... لبخندی زد وگفت: حق با شماست ... تا الان نفهمیده ... از حالا به بعد هم... امیدواریم نفهمه ... نفس عمیقی کشید وگفت: بفهمه همه چیز وبه نامش کردیم خوشحال میشه؟

سری تکان داد ... و درجواب خودش گفت: مسلما ... حتی اگر روزی هم بفهمه ... باز هم شما در حقش مادری کردی ... منم سعی کردم ... وسکوت کرد.

بانو با نگرانی ولبخند به برانوش خیره شد و مرصاد کنار افسانه ایستاد و دستش را گرفت.

ارمیتا مشغول بود.

برانوش هم کنارش ایستاده بود و با مزه پرانی های مازیار غذایشان را صرف میکردند.

با احساس ویبره ی موبایلش ان را از جیب شلوارش بیرون کشید.

یکی از همان شماره ها بود که سایه اولتیماتومش را داده بود. قطع کرد.

گوشی اش را روی میز گذاشت.

ارمیتا رو به برانوش گفت: باید بهت تعارف کنن؟

برانوش:چطور؟

ارمیتا: اخه هیچی نخوردی...


romangram.com | @romangram_com