#من_تو_او_دیگری_پارت_290

ارمیتا: تو هم نیستی...

برانوش لبخندی زد وگفت: افتخار میدی با من بر*ق*صی؟

ارمیتا به دست دراز شده ی برانوش نگاهی انداخت و نگاهی به خانم علیزاده که با لبخند مادرانه ای نگاهشان میکرد.

نفس عمیقی کشید و بلند شد.

برانوش بامزه میر*ق*صید. تلفیقی از بابا کرم و مردانه و ... حرکاتش مثل مازیار لوس نبود. عین رامین هم مثل چوب خشک نمی ایستاد. دروغ چرا از ر*ق*صش خوشش امده بود.

مرصاد هم حرکات دستش دیگر خیلی ظریف وزنانه بود ... بقیه هم که مهم نبودند چه میکنند!

ساعت ده وسی دقیقه ی شب بود.

برانوش کنارا رمیتا ایستاده بود و اوامرش را انجام میداد . یعنی اگر ارمیتا میدانست یک جوراب پوشیدن اینقدر به او کمک میکند تا برانوش به قله ی قاف هم برود با چادرملی در عروسی چرخ میزد.

ارمیتا کمی برای خودش مرغ و زرشک پلو ریخت ... درحالی که سعی میکرد به قربان صدقه های مرصاد به افسانه و البته مازیار به هدیه بی توجه باشد برانوش با یک لیوان نوشابه ی تگری زرد برگشت.

ارمیتا: ولی من گفته بودم سیاه ...

برانوش رفت سیاه بیاورد.

ارمیتا نیشخندی زد و کسی امد و رو به مرصاد گفت: دم در یه خانمی کارتون دارن...

افسانه با جیغ گفت: خانم؟

پسرجوان تند گفت: مسن هستن ...

افسانه نفس راحتی کشید ومرصاد با خنده گونه ی او را ب*و*سید ...

جلوی در کسی نبود.درحالی که با تعجب و کنجکاوی نگاه میکرد.

صدای گرفته ای امد که پرسید: تو مرصادی؟

مرصاد رو به روی زن ایستاد.

با گیجی گفت:شما؟

زن لبخند کجی زد وگفت: اینجا عروسیته؟

مرصاد چشمهایش را باریک کرد وگفت: من شما رو میشناسم؟

زن با همان صدای خش دار گفت:خاله ی برادرتم ...

مرصاد مات گفت:فرنگیس؟

فرنگیس:خوبه ... منو شناختی...

مرصاد: امشب شب عروسی منه ...


romangram.com | @romangram_com