#من_تو_او_دیگری_پارت_289
اقای علیزاده با او دست داد و گفت:برادرتون هم متخص اطفال هستن؟
برانوش:بله ...
اقای علیزاده اه غم انگیزی کشید و ارمیتا با روی باز گفت:بفرمایید... خیلی خوش امدید...
و حتی هدایت صندلی چرخ دار خانم علیزاده را به عهده گرفت.
برانوش حس کرد او مرموز ترین دختری است که تا کنون دیده است. روح بخشنده و بزرگی داشت ... شاید هم!
سرش را تکان داد.
ارمیتا با چند صندلی فاصله کنار خانم علیزاده نشسته بود.
برانوش هم کنارش نشست وگفت: از اول این جورا ب و میپوشیدی چی میشد؟
ارمیتا چپ چپ نگاهش کرد وبرانوش با خنده گفت: هرچند خیلی فرقی نکرده ولی...
ارمیتا تند گفت:ببین من نباید قوس های بدنمو بپوشونم که تو و امثال تو به گ*م*ا*ه نیفتید!!!
برانوش: خدا رحمت کنه شریعتی و ...
ارمیتا سری تکان داد وبرانوش گفت: باور کن بعضی وقتا چیزهایی شیک ترن که شاید ... خوبه پاچمو زیاد نگرفتی!
ارمیتا: بیخیال من ترجیح میدم فکر نکنم که ...
برانوش: من بخاطر خودت گفتم ...
ارمیتا: بخاطر من یا خودت؟
برانوش لبخند مهربانی زد وگفت: خودم ... دوستتم ... روت غیرت دارم.
ارمیتا سری تکان داد که نگاهش با خانم علیزاده تلاقی کرد.
برانوش اهسته زیر گوش ارمیتا گفت: میخوای بلند شم؟
ارمیتا: چرا؟
برانوش: همینطوری...
ارمیتا چیزی نگفت.
برانوش خندید وگفت:خیلی قشنگ احساساتتو پنهان میکنی...
ارمیتا چیزی نگفت وبرانوش با لبخند خاصش گفت:خیلی ل*ذ*ت بردم اونقدر خانمانه و با روی باز رفتی اسقبالشون ...
ارمیتا: بعد از چند سال این اولین جشنیه که میان ... بعد از مرگ رامین ...
برانوش: خیلی خوبه کینه ای نیستی...
romangram.com | @romangram_com