#من_تو_او_دیگری_پارت_288

بدش نمی امد ان لباس مشکی را عوض کند .

ولی در این که یکی از بهترین لباس های شب بود شک نداشت . حتی نوع انتخابش هم ... همه تعریف میکردند .لباسش تک بود ...

از کیفش جوراب شلواری سیاهی بیرون اورد و د ردستشویی پوشید.

این تمام لطف مدیرانه اش بود که میخواست در حق برانوش کند!!!

از خانه بیرون زد.

برانوش لبخند فاتحی زد .

ارمیتا توسط مهربان باز به جمع ر*ق*صندگان اضافه شد.

مازیار هم کنار برانوش نشسته بود و اطراف را نگاه میکرد که با گفتن اوه ...

باعث جلب توجه برانوش شد.

مازیار:ببین کی اومده...

برانوش با کنجکاوی سرش را به سمت درورودی چرخاند...





برانوش با کنجکاوی سرش را به سمت درورودی چرخاند...

مرد میانسالی به همراه زنی که روی ویلچر نشسته بود وارد باغ شدند.

برانوش:کین؟

مازیار:پدر و مادررامین ... مگه اونا هم دعوتن؟

برانوش به ارمیتا نگاه کرد . داشت به سمت انها میرفت.

نفهمید چرا خودش هم بلند شد و پشت سر او راه افتاد.

ارمیتا با روی باز به اقای علیزاده سلام کرد.

خم شد روی خانم علیزاده را ب*و*سید.

اقای علیزاده لبخند مغمومی زد ... و خانمش که روی ویلچر نشسته بود اشک چشمش را پاک کرد.

برانوش هم خوش امد گفت.

حتی جلوی انها دست ارمیتا را گرفت.

شیدا لبخندی به برانوش زد وگفت:ایشون دکتر برومند هستن ... برادر مرصاد جان ...


romangram.com | @romangram_com