#من_تو_او_دیگری_پارت_287

برانوش چنگی به موهایش زد و گره ی کراواتش را کمی شل کرد و گفت: این لباست...

ارمیتا:هـه... تو چیکاره ی منی که به من بگی چی مناسبه چی مناسب نیست؟

برانو ملایم گفت:دختر خوب ... خم که میشی تمام...

ولبش را گزید.

ارمیتا عین خیالش نبود. شاید یک بدی که داشت همین بود!

با حرص ادامه داد: یه نگاهی به نگاه بقیه بنداز... ببین چطوری بهت زل زدن... ببین چطوری نگات میکنن... لم*س*ت میکنن... من هم جنسامو خوب میشناسم... میخوان پسرخاله ها وفامیلات باشن... یا هرکس دیگه... ولی ببین چطوری نگات میکنن!

ارمیتا شانه هاش را با بی قیدی بالا انداخت وگفت: نگاهشون مثل توئه...

برانوش سرخ شده بود.

ارمیتا خواست ازکنارش بگذرد که برانوش ساعدش را گرفت وگفت:صبر کن...

ارمیتا با حرص دستش را از دست او بیرون کشید وگفت: ببین برانوش این غیرت بازی ها رو برای من درنیار.... نه به تو میاد ... نه من حرف گوش کنم !!!

برانوش:فکر میکردم از غیرت بازی خوشت میاد ... و چنگی به موهایش زد وگفت: اون روز دو دست لباس خریدی ... اون یکی که قشنگ تر ومجلسی تر بود ... این خیلی اسپورته ... به درد تولد میخوره ... هان؟ چرا مثل خیلی ها که سر عقد یه لباس پوشیدن وبرای شام امشب یه لباس دیگه اینو عوض نمیکنی؟ هان؟

ارمیتا در جواب حرفی که حقیقت داشت چیزی نگفت. حرفی که حساب بود! یا شاید دوست داشت ان حرف برانوش را حساب قلمداد کند .

برانوش ملایم تر گفت:یا حداقل بهتر نیست یه جوراب بپوشی...

ارمیتا: واقعا این مسئله به تو ربطی نداره... ادای ادما ی با غیرت هم برای من درنیار... ... تو هیچ نسبتی با من نداری... نه برادرمی... نه پدرمی... نه شوهرمی... نه هیچ کس دیگه!

برانوش تند نفس میکشید....

م*س*تقیم به چشمهای سرکش ارمیتازل زد وصورتش از انقباض سرخ بود در همان انقباض و حرص گفت: اگر برادرت بودم... یه سیلی میزدم.... اگر هم... پدرت بودم دوتا ... اگرشوهرت...بودم.... و با حرص تیر خلاص را زد وگفت: خانم مهندس ارمند طرز لباس پوشیدن امروزتون برای اقوام ما بد میشه دلم نمیخواد تو رو با این لباس به فامیل به عنوان خواهر زن برادرم معرفی کنم!

نفس عمیقی کشید وگفت:خیلی خوشحالم که باهات هیچ نسبتی ندارم! واقعا خوشحالم...

و بی توجه به ارمیتا سرجایش نشست.

ارمیتا از حرص کبود شده بود.

به سمت مادرش رفت .

در راه هدیه گفت:خوبی؟

ارمیتا لبخند تصنعی ای زد وگفت:اره...

هدیه:لبت داره خون میاد...

ارمیتا هدیه را دور زد وگفت: باشه ... ممنون ... و با کیفش وارد خانه شد.

به راهنمایی نرگس دستشویی را پیدا کرد. ارایشش را تجدید کرد.


romangram.com | @romangram_com