#من_تو_او_دیگری_پارت_286
ارمیتا پوفی کشید.
لحن برانوش سرد بود.
یک تای ابرویش را بالا داد وگفت:مشکلی هست؟
برانوش:چطور؟
ارمیتا شانه ای بالا انداخت و مهربان تند گفت: ارمیتا جون موبایلت ...
ارمیتا جواب داد.
احمد بود . صدایش هم بغض داشت از نبودنش. . .
گوشی را به افسانه داد ... خوشبختانه صدای بغض دار احمد نتوانست اشک افسانه را دربیاورد ...شاید چون افسانه با کلی شیطنت وشوخی میگفت قرار است بامداد خراب شوند سرشان . . .
بعد هم با مرصاد صحبت کرد ...
وکمی بعد هم صدای موزیک بلند شد.
ارمیتا و مهربان اولین افرادی بودند که در جای خالی مقابل الاچیق وصندلی ها و میز ها مشغول شدند.
برانوش هم گوشه ای نشسته بود و به نگاه های خیره ی بقیه که روی او زوم شده بود نگاه میکرد.
تمام توانش را گذاشته بود تا حرص نخورد ولی... لباس ارمیتا باز بود ... شاید هم نگاه های اقوام زیادی صمیمی بود ... شاید هم او حرص بیخود میخورد ... لبش را گزید.
ارمیتا خیلی قشنگ میر*ق*صید.
تقریبا با هر حرکت او تکانی میخورد...
واقعا نمیدانست چرا اینقدر حساسیت بخرج میدهد.
نگین ذوق زده رو ی پایش نشسته بود و تماشا میکرد.
مازیار کنارش نشست ... هدیه هم وسط بود و اتفاقا با ارمیتا یار ر*ق*ص خوبی بودند . با کلافگی داشت به حرکات ریتمیک ارمیتا نگاه میکرد.
مازیار با هیجان گفت: بده من ببینم این ملوسک و ... تو کی میخوای عروس بشی...
برانوش لبخندی به نگین زد .میشد فراموشش کند؟ خوشحال میشد اگر نگین هم فراموشش نمیکرد.
ارمیتا خم شد ... برانوش کفرش درامده بود. درست لباسش خیلی جذاب و لوندش کرده بود ولی... مازیار هم داشت بجای نگاه کردن به هدیه به ارمیتا نگاه میکرد.
جلو رفت و بازویش را گرفت و زیر گوش ارمیتا گفت: یه لحظه باید باهات حرف بزنم...
ارمیتا دستش را خواست از دست او بیرون بکشد که برانوش مانع شد وگفت: فقط یه لحظه...
ارمیتا ناچارا با لبخند هدیه را تنها گذاشت و به گوشه ای از باغ رفتند .
ارمیتا دست به سینه مقابلش ایستاد وگفت: میشه بگی مشکل چیه؟
romangram.com | @romangram_com