#من_تو_او_دیگری_پارت_285

مرصاد: افی کو؟

مهربان: رفت دستشویی... الان میاد ... و با خنده گفت:خوش تیپ شدی ته تغاری...

مرصاد خنده ای کرد و روی مبل نشست.

بانو هم جلو امد وگفت: چه خبر؟ نگین و اوردی؟

مرصاد خواست جواب بدهد که افسانه جلویش ظاهر شد.

لبخندی زد و بی توجه به بانو از جا بلند شد ... بانو با خنده کتش را کشید وگفت:از وسط سفره نرو خراب شد...

افسانه از قیافه ی او خندید و مرصاد جلویش ایستاد . خواست عملیات مربوطه را انجام دهد که تک سرفه ی امیر باعث شد سرجایش عین یک پسرخوب بایستد.

با امدن جمع میهمانان اصلی و البته عاقد افسانه و مرصاد سرجایشان نشستند.

قند را ارمیتا میسایید و نوبتش را با هدیه و مهربان عوض میکرد.

نگین هم ب*غ*ل برانوش بود ... کوچکترین شاهد عقد مرصاد و افسانه ...!

با صدای ظریف وکش دار البته قاطع صدای هلهله و سوت و جیغ مدعوین بلند شد.

بعدش هم رد و بدل کردن هدایا... ارمیتا برای مرصاد یک ساعت خریده بود و حین ب*و*سیدن صورت مرصاد اهسته گفت: مراقب خواهرم باش... وگرنه ...

مرصاد دستش را روی سینه اش گذاشت و گفت: نوکرتم ...

و رو به افسانه که چشمهایش از ذوق پر اشک بود لبخندی زد و یک گرنبند به گردنش انداخت وصورتش را ب*و*سید . افسانه خواست حرفی بزند که ارمیتا گفت: حرف نزن بغضت میترکه ارایشت خراب میشه...

و رویش را ب*و*سید و کنار کشید.

برانوش یک لحظه نگین را به خانم مشفق سپرد و رفت تا هدیه اش که یک زنجیر برای مرصاد ویک ست جواهر برای افسانه بود را بدهد.

ارمیتا کنار افسانه ایستاده بود.

برانوش هم کنارش ایستاد ارمیتا از سکوتی که در قبال او بخرج میداد کلافه به نظر میرسید با همان کلافگی گفت: چه خبر؟

برانوش به او نگاهی کرد ... سوالش کمی مسخره نبود؟

ارمیتا: نگین واوردی؟

برانوش: مهمون اختصاصی مرصاده ...

ارمیتا: لابد سر و کله ی مادر وپدرشم قراره پیدا بشه نه؟

برانوش:چطور؟

ارمیتا:خوشم نمیاد کسی مثل اون سر سفره ی عقد خواهرم ...

برانوش: با پرستارش اومده ... پرستاری که خودم استخدامش کردم... مشکلی نیست؟


romangram.com | @romangram_com