#من_تو_او_دیگری_پارت_284

در الاچیق سفره ی عقد پهن بود.

بانو سنگ تمام گذاشته بود. ارکست هم در گوشه ای از باغ مشغول امتحان های صدایشان بودند. هنوز کسی نیامده بود.

وقتی یک ساعت زودتر اماده میشد ...

برانوش نزد نرگس رفت... کسانی که حضور داشتند فقط در رفت وامد بودند.

بانو جلو امد و روی افسانه را ب*و*سید. گرم با شیدا و ارمیتا احوالپرسی کرد ...

افسانه به نظر مضطرب بود.

ارمیتا هم با ان لباس شیک و عروسکی اش کم وکاست سفره ی عقد را با مهربان انجام میداد.

برانوش کمی در فضای باغ چرخید و درنهایت به همراه امیر جلوی در ایستادند.

در این مابین هم مرصاد بالاخره سر رسید ... با نگین ... که یک عروس کوچک شده بود.

امیر با خنده گفت: نگو میخوای با این شازده خانم عروسی کنی...

مرصاد بلند خندید و گفت: اتفاقا میخوام با همین خانم باشم... کلا افسانه رو بیخیال...

و با هیجان خاصی رو به برانوش گفت: ایشون مهمون اختصاصی من هستن ... و با اشاره به دختر جوانی گفت: ایشونم که پرستار نگین ... میشناسیش که نه؟





نفس عمیقی کشید وگفت: خوب هستید خانم شفق؟

شفق لبخندی زد وگفت: ممنون ... من برم داخل ...

نگین که برانوش را دیده بود از ب*غ*لش پایین نمی امد. با ان پیراهن عروس و تل سفیدی که به موهایش زده بود و کمی رژ لب که به لبهای غنچه اش مالیده بودند عروسکی بود برای خودش...

مرصاد لبخند کجی زد وگفت: یه شبه ...

برانوش با حرص گفت: میذاری فراموشم کنه یا نه؟

مرصاد:سخت نگیر... فقط همین یه شبه ...

و با هیجان گفت:خوشگل شده؟

برانوش: دخترم خوشگل بود...

مرصاد مسخره گفت:منظورم افسانه است احمق...

و به سمت الاچیق حرکت کرد.

صدای مهربان امد که باخنده گفت:پوزت خورد دکتر؟


romangram.com | @romangram_com