#من_تو_او_دیگری_پارت_280
برانوش فورا سر ش را چرخاند مرد بلند قامت وسیبیل داری که جلوی موهایش کم پشت بود خیره خیره ارمیتا را نگاه میکرد.
ارمیتا هینی کشید و دررا بست.
برانوش حرفی نزد.
باز ارمیتا فکر کرد این غیرت مردانه ندارد ... هرچند وقتی ادمی مثل لادن ... اهی کشید ولباس را از تنش دراورد.
مانتویش را پوشید.
از اتاق بیرون امد.
همان مرد با لبخند به او خیره شد.
ارمیتا لباس را روی میز گذاشت تا حساب کند .برانوش خودش حساب کرد .
از اتاق پرو دیگر صدای ظریفی امد که گفت: علی جان ...
و همان مرد سرش را دراتاق پرو فرو کرد.
ارمیتا با دیدن دختر ظریف و نمکینی اهی کشید وفکر کرد این دختر لایق این علی هست که حتی جان خطابش کند؟
به همراه برانوش از مغازه خارج شدند.
برانوش ارام گفت:مبارک باشه...
ارمیتا زحمت گفتن ممنون را به خودش نداد.
برانوش اهسته گفت:اگر میخواستم باهاش دست به یقه بشم که چرا تو رو دید زده... زنش هم تو اون اتاق ب*غ*لی میفهمید... بعد یه دعوا ... درست نبود!
ارمیتا چیزی نگفت.
برانوش زمزمه کرد: وقتی خودم خونه امو خراب کردن ... چطوری خونه خراب کن یکی دیگه باشم؟
ارمیتا به نیم رخش خیره شد.اینقدر شکست خورده بود که یک تذکر را هم ویرانی میدید؟
شاید میخواست دید زنش را خراب نکند ... با اینحال سکوت کرد.
ارامش خاصی درصورت برانوش بود. نا خوداگاه با دیدنش ارام شد . حجاب برایش مهم نبود بیشتر بخاطر ان دختر ناراحت بود که چنین مردی داشت و چنین جانی صدایش میکرد.
بازو به بازوی برانوش راه میرفت.
با دیدن یک ماکسی طلایی که پایینش کلوش بود ه*و*س کرد ان را هم بخرد.برانوش با ذوق گفت: اینم دوست دارم....
ارمیتا از حرفش خنده ی تو دلی ای کرد و وارد مغازه شد.
خرید خوبی بود . دو پیراهن و یک صندل طلایی.... کفش مشکی هم که داشت.
حالا هم مقابل برانوش نشسته بود و پیتزا میخورد.
romangram.com | @romangram_com