#من_تو_او_دیگری_پارت_279

برانوش: نخواستم رو حرفت حرف بزنم... جای پسرت بود ارمیتا ... حالا کوتاه میومدی...

و با نیشخندی به ویترین مغازه ی بعدی نگاه کرد.

ارمیتا با حرص گفت: اون جای پسر منه؟

برانوش بلند خندید وگفت: کم کم هجده نوزنده سالش بود ... تو 26 و داری؟

ارمیتا از لا به لای دندان های قفل شده اش غرید: 25...

برانوش خندید وگفت: عین همون مدل... برم امتحانش کنم؟

ارمیتا چشم غره ای رفت و وارد مغازه شد.

خرید برانوش به همان کت وشلوار سیرسورمه ای و یک پیراهن ابی کمرنگ با کراواتی به زمینه ی سفید وخط وخطوط نقره ای ختم شد.

نوبت به ارمیتا بودکه به هیچ وجه با انتخاب های برانوش که همگی لباس های پوشیده ای بودند کنار نمی امد. هرچند برانوش به او حق میداد ... باید یک لباسی انتخاب میکرد که پوست خوش رنگ و پریسنگ نافش را نشان دهد.

پوفی کشید و به ارمیتا یک ماکسی بلند استین سرخود را نشان داد.

ارمیتا در همان ویترین چشمش پی یک پیراهن مشکی دکلته ی کوتاه بود که از زیر سینه گیپور بود و بدن نما و بعد قسمت دامن دارش استر میگرفت.

شیک بود.

وارد مغازه شد.

برانوش کم مانده بود نذرکند سایز ارمیتا را نداشته باشند.

وارد اتاق پرو شد. کیفش را به دست برانوش داد و در را بست.

نفس کلافه ای کشید.

چند لحظه بعد تقه ای به در زد وگفت:ببینم...

ارمیتا اهسته گفت:توقع داری در وباز کنم؟

برانوش با تعجب گفت: من میومدم بیرون...

ارمیتا کمی لای در را باز کرد وگفت: من چراباید خودمو به تو نشون بدم؟

برانوش نیشخندی زد وگفت: من تو رو تو وضعیت های بهتری هم دیدم!

و در را با یک حرکت باز کرد.

اوف... چی شده بود!

ان پیراهن سیاه و شیک و کوتاه که پوست واندامش به رخ چشمهای برانوش میکشید. برق نگینی که در نافش بود هم زیر ان گیپورها که روی پوستش بود میتوانست ببیند.

ارمیتا به پشت سر برانوش نگاه کرد.


romangram.com | @romangram_com