#من_تو_او_دیگری_پارت_278

اهی کشید و گفت:رنگش خوب نیست ...

ارمیتا:سورمه ای بهت میاد ...

برانوش نیشخندی زد وگفت:از کجا میدونی؟

ارمیتا :برو امتحانش کن ... این شکیل تره...

برانوش سری تکان داد ومطیع پشت سر ارمیتا وارد مغازه شدند.

کت و شلوار سورمه ای سیر بود که بیشتر به مشکی میزد... ولی مدل دوخت بهتری داشت نسبت به اولی...

برانوش به اتاق پرو رفت.

پسرجوانی که موهایش سیخ سیخی بود جلوی ارمیتا ایستاد وگفت: شوهرته؟

ارمیتا: باید به شما توضیح بدم؟

در اتاق باز شد.

پسر با پررویی جلوی برنوش گفت:پس نامزدته ...

ارمیتا خونسرد گفت:نسبت به همه ی مشتری هاتون اینقدر حس کنجکاویتون به جوش میاد؟

پسرنیشخندی زد وارمیتا گفت: از فروشنده های فضول خرید نمیکنم! وبدون اینکه به برانوش نگاه کند گفت : درش بیار...

درحالی که صدای فروشنده ی اصلی درامده بود و مدام عذرخواهی میکرد از مغازه خارج شد.

برانوش هم عین بچه ها دنبال او می امد.

ارمیتا: این چطوره؟

برانوش لبخندی زد. یک مدل قهوه ای سیر بود .یک لحظه به ارمیتا نگاه کرد که به او با خیرگی خاصی زل زده بود.

مچش را گرفت .قبل از اینکه ارمیتا نگاهش را پس بکشد نگاهشان با هم تلاقی کرد.

برانوش لبخندی زد گفت: با این بچه مچه ها سرو کله ننداز... شاگردن... گ*م*ا*ه دارن ... از کار بیکار میشن...

ارمیتا با اخم گفت: ما شا الله به غیرتت...





ارمیتا با اخم گفت: ما شا الله به غیرتت...

برانوش لبخند کجی زد وگفت: غیرتی که نون این طفلی ها رو اجر کنه به درد لای جرز میخوره ... از سر بچگی یه چیزی گفت ...جوش نیار... اون مدل خوبی بود ... منم ازش خوشم اومد. حیف شد !

ارمیتا شانه ای بالا انداخت وگفت: خوب میخریدیش...


romangram.com | @romangram_com