#من_تو_او_دیگری_پارت_277

ارمیتا: خریدت چقدر طول میکشه....

برانوش دستش را بالا برد وگفت: دربست .... و رو به ارمیتا گفت: سوارشو...

دوتایی عقب نشستند و برانوش در جواب سوال ارمیتا گفت: اگر تو انتخابش کمکم کنی ده دقیقه هم نمیشه!

ارمیتا:خیلی خوب اول کت شلوار تو...

برانوش لبخند شیک و یکطرفه ای زد و ارمیتا هم اهسته گفت: لب هاتو عین سکته ای ها نکن...

برانوش خندید وارمیتا باز سری از روی تاسف تکان داد.

مقابل پاساژ شیکی که پر بود از رفت و امد مردها و پسرهای جوان پیاده شدند.

ارمیتا فقط یک بار همراه رامین به خریدی که به او ربط داشت امده بود وگرنه ...

با این حال به ویترین ها نگاه میکرد و سعی داشت کت وشلواری درخور تیپ و قامت برانوش پیدا کند.

برانوش هم با موبایلش ور میرفت.

ارمیتا به یک مدل ذغالی اشاره کرد وبرانوش هومی کشید وگفت: خوشم میاد...

از اینکه سلیقه اش مورد قبول واقع شده بود حس خوبی داشت.

برانوش در راباز نگه داشت تا او داخل شود.

پسر جوانی برای اجابت خواسته شان جلو امد.

درحالی که بازبان بازی از طرح ورنگ و مدل تعریف میکرد برانوش را به اتاق پرو هل داد.

برای ارمیتا هم یک صندلی اورد تا بنشیند و ژورنال ها را نگاه کند.

چند دقیقه بعد در اتاق باز شد. برانوش با ژست خاصی جلوی ارمیتا ایستاد .

از ان ژست ها که هرکس دیگری جز ارمیتا دل ضعفه میگرفت. مدل کت کمی کوتاه بود . به برانوش که بالا تنه ی پری داشت وسینه ی ستپر این کت نمی امد. ولی خودش زیادی احساس رضایت میکرد از ان کت مدل کوتاه!

ارمیتا شانه ای بالا انداخت وگفت:خیلی عادی شدی... و دست به یقه اش زد وگفت: بنظر جنسش هم خوب نمیاد ... درش بیار... نه ....

پسرجوان داشت از الیاف طبیعی پارچه تعریف میکرد که ارمیتا از مغازه خارج شد.

در ویترین بعدی چشم میچرخاند.

برانوش اهسته گفت:اینقد خوشم میاد عین این زن وشوهرا ...

ارمیتا تند نگاهش کرد وبرانوش گفت: گفتم عین اونا ...

ارمیتا پوفی کشید وگفت: این چی؟

واقعا چطور میتوانست نسبت به او و حرفش اینقدر بی تفاوت عمل کند.


romangram.com | @romangram_com