#من_تو_او_دیگری_پارت_276

مرصاد:شب بخیر...

***

درحالی که دراتاقش نشسته بود و تمام پرونده ها را چک میکرد صدای تلفن روی میزش بلند شد.

ارمیتا:بله؟

پرستو : برانوش خان تشریف اوردن.

ارمیتا مثل فنر از جا بلند شد... ده ثانیه طول کشید مغزش ارور دهد برای چه باید عجله کند.

پوفی کشید و خودش را معطر کرد .

در را باز کرد.

برانوش عین یک عدد جنتلمن جلوی در اتاق ایستاده بود. با یک شاخه گل رز...

لعنتی ابرویش را داشت در شرکت می برد.

شاخه گل را گرفت وبویید .

برانوش لبخندی زد و ارمیتا گفت:به چه مناسبت؟

برانوش: یه گل زیبا برای یه دوست زیبا ...

ارمیتا چینی به بینی اش انداخت و گل را به پرستو داد وگفت: مال تو پرستو...

پرستو ذوق زده خندید و ارمیتا خفه گفت:دفعه ی اخرت باشه جلوی اذعان عمومی به من گل میدی... وادایش را دراورد : یه دوست خوب... دلت خوشه ها ...

و به سمت اسانسور رفت.

برانوش هم پشت سرش وارد شد وگفت: حالا تو چرا هر روز باید اینقدر با من بد رفتاری کنی؟ من بهت گل دادم... جلو چشم من گل منو میدی به یکی دیگه؟

ارمیتا خنده اش را حبس کرد وگفت: اصلا دلیلی ندارم با تو خوش رفتار باشم... تو هم دفعه ی اخرت باشه از باغ جلو شرکت گل میکنی!!!

برانوش بلند زیر خنده زد وگفت:فهمیدی؟

ارمیتا سری از روی تاسف تکان داد وگفت: ماشینت کو؟

برانوش: مگه نیاوردی؟

ارمیتا: زوج و فرده ...

برانوش نفس عمیقی کشید وگفت: کاش میگفتی.... خوب حالا کجا بریم؟

ارمیتا: من اول باید کفش بخرم بعد یه پیراهن شیک...

برانوش: خوب منم کت شلوار میخوام... کفش دارم ...


romangram.com | @romangram_com