#من_تو_او_دیگری_پارت_274

مرصاد با هول از همان باغ داد زد: نرگس نگین اینجاست؟

نرگس که ترس برش داشته بود گفت: وای خدا مرگم بده؟ نه اقا ... چی شده؟

مرصاد سرش را میان دستهایش گرفت.

اگر برگه ی ازمایش نگین را ندیده بود فکر میکرد برانوش قطعا یک انسان دیوانه است ... هرچند شک نداشت!

روی نیم تنه های درختان چوبی که درالاچیق از انها به عنوان صندلی استفاده میشد نشست ... سرش را روی میز گذاشت .

نمیدانست چقدر گذشته است که صدای بانو امد.

_خلوت کردی؟

مرصاد سرش را بلند کرد.

بانو عصایش را به میز تکیه داد و گفت: نگین طوریش شده؟

مرصاد نفس کلافه ای کشید و گفت: نگین و سپرده به لادن و دانیال...

بانو: خوب؟ چرا؟میخواد ازدواج کنه...

مرصاد با حرص از جا بلند شد وگفت: نمیدونم... اون بچه ... اون بچه اصلا ...

بانو:فهمیدنش سخت نبود.

مرصاد بهت زده گفت:شما میدونستید؟

بانو:نه ... فقط یه شک بود ... توهم بهش فکر نکن ...

بعد از مکث کوتاهی پاکتی را روی میز گذاشت وگفت: با جندقی صحبت کردم ... فقط مونده تو هم امضا کنی...

مرصاد هومی کشید وگفت: همه ی مال و املاکشه؟

بانو: به جز این خونه ...

مرصاد چشمهایش رابست وباز کرد... با کلافگی گفت: ولی قراربود همه چیز باشه ...

بانو: اگر بخواد اینجا رو هم از من بگیره... چی برای تو ومهربان میمونه؟

مرصاد: برانوش چشم ودل سیرتر از این حرفهاست مادر من ... اگر الانم بفهمه تمام این ها رو به نامش زدم خنده اش میگیره ...

بانو: نمیتونم ریسک کنم ... و از جا بلند شد وگفت: من مال دوست نبودم ... ولی ... مادرش زندگیمو خراب کرد...

مرصاد: اون زن که مرد ...

بانو پوفی کشید ومرصاد گفت: اگر بفهمه ...

بانو:چیو؟


romangram.com | @romangram_com