#من_تو_او_دیگری_پارت_273

دل افسانه کلا به پوشیدن یک لباس سفید پف پفی خوش بود . همین برایش کفایت میکرد. عاشق خاک برسر!

افسانه تماس را قطع کرد.

شیدا پرسید: کی میرین خرید عروسی؟

افسانه:سفره عقد و اینا رو خود بانو جون هماهنگ میکنه ... لباسمم مهربان گفته از یه مزون ایتالیایی خیلی وقته سفارش داده .... اندازه هامو براشون فرستادن ...

شیدا سری تکان داد وگفت: ارایشگاه چی؟

افسانه: برای سه چهار نفر ازما وقت گرفته ... من نمیخوام زیاد درستم کنن خوشم نمیاد.

ارمیتا داشت میمرداز سکوت: خوب ما تو دوهفته چطوری مهمون دعوت کنیم؟

شیدا: خدا رو شکر خانواده ها کم جمعیتن ... هرچی خلوت تر بهتر... ولی من از قبل به چند نفری خبر داده بودم. من وبانو خیلی وقته مهمونا رو انتخاب کردیم ... فرح هم اطلاع رسانی کرده... ان شا الله به خیر وخوشی میگذره!

امیر لبخند مهربانی به چشمها وصورت شاداب افسانه زد و ارمیتا فکر کرد عروسی اش باید بالای پانصد نفر حاضر داشته باشد.

*********

در را کوبید و وارد اسانسور شد.

با کلافگی از مجتمع خارج شد.

در را کوبید و وارد اسانسور شد.

با کلافگی از مجتمع خارج شد.

نرسیده به سر کوچه بود که صدای برانوش امد: وایسا مرصاد ...

دستهایش را مشت کرده بود.

با حرص گفت: برانوش... و ماند جمله اش را چطور تکمیل کند.

برانوش دستش راروی شانه ی او گذاشت وگفت: چند وقت دیگه میتونستم نگهش دارم؟

مرصاد چنگی به موهایش زد وگفت:احمقی برانوش... احمقی...

برانوش دوباره سعی کرد او را نگه دارد که مرصاد پسش زد و سواراولین دربستی سر خیابان شد.

در تمام مسیر هیچ فکری درسرش نبود چرا که اصلا نمیدانست باید به چه چیزی فکرکند!

انقدر معادلاتش پیچ در پیچ بود که نمیدانست معلوم و مجهول چیست ... حتی دیگر به خودش هم شک داشت!

جلوی خانه پیاده شد.

به تند ی زنگ را فشار داد.

نرگس در را باز کرد.


romangram.com | @romangram_com