#من_تو_او_دیگری_پارت_272

ارمیتا با نوک انگشت اشاره بینی اش را خاراند وگفت: امیدوارم دامادخوبی باشه...

برانوش: برای ادمایی که بهش ربط دارن از دل و جون مایه میذاره!

ارمیتا پوزخندی زد وگفت:واقعا؟ بیشتر بهش میخوره از دل و جون برای منافع خودش مایه میذاره!!!

برانوش خندید وگفت: کی تو این دنیا کمتر به خودش فکر میکنه؟

ارمیتا اهی کشید و گفت:هیچکس. نمیای نهار؟

برانوش: یه دوش پنج دقیقه ای میگیرم بعد ... تو برو...

ارمیتا: بوش که خوبه...

برانوش: نوش جان!

ارمیتا به سمت واحدشان رفت وگفت:فقط گفتم بوش... نگفتم طعمش!!!

و در را بست.

برانوش کمی به در بسته نگاه کرد وبالبخند سری تکان داد. راستی چند ست طعم باخت را چشیده بود!؟ حسابش به کل از دستش رفته بود!!!

ارمیتا پایش را روی پایش انداخت . غذای خوبی بود.

درحالی که سعی میکرد از محتویات سریالی که پخش میشد سردربیاورد به محتویات حرفهای امیر وشیدا هم گوش میداد و البته کمی تا قسمتی حرفهای افسانه که با مرصاد تلفنی پچ پچ میکرد هم میشنید.

یک نفر نیست به خواهر مشنگش بگوید ان یک قدم و نصفی راه را طی کند بهتر است یا این همه پول تلفن که می خواهد بیاید؟

طبق حرفهایی که درشمال زده شده بود.

بنا بود یک جشن ساده در باغ بانو گرفته شود ... فقط یک جشن ... مرصاد هم خانه زندگی اش را داشت . ماشین نداشت که هدیه ی امیر به افسانه یک اتومبیل بود.

افسانه هم که ازرانندگی خوشش نمی امد پس عملا ماشین برای مرصاد بود.

جهزیه هم افسانه سلیقه اش بدک نبود ... قرار بود بعد از مراسم و ماه عسلشان بگردند دنبال وسایل مورد نیاز... به قول افسانه وقتی بخواهد ماشین لباس شویی را نصب کنند او هم باید بالای سرشان باشد تا یاد بگیرد چه به چه است؟! یا ماشین ظرفشویی... باز به قول افسانه ادم محتاج نان شب باشد ولی ماشین ظرفشویی و ماشین لباسشویی و فر و ماکرویوو داشته باشد ...!

نفس عمیقی کشید. دو هفته ی دیگر خواهرش عروس میشد؟

چه لوس... چرا هیچ تکاپویی نبود. از این عروسی های کم خرج و بی دردسرخوشش نمی امد.سرنامزدیشان با رامین کل تهران وباغات اطراف تهران را گز کردند تا سالنی مناسب بیابند.

افسانه ی راحت طلب...

یک نفر نیست به او بگوید همه ی این اتفاقات در یک شب خلاصه میشود ... یک شبی که تا ابد باید یادش بماند...حنابندان هم به گفته ی امیرخرج اضافی بود.

پاتختی هم لابد گرفته نمیشد چون انها قرار بود همان بامداد عروسی نزد سما و احمد بروند.

حیف احمد نبود.

هرچند افسانه به تنها چیزی که فکر نمیکرد همان نبودن احمد است.


romangram.com | @romangram_com