#من_تو_او_دیگری_پارت_271
البته بیشتر محور صحبت هایشان درمورد هدیه و مازیار بود.
ده دقیقه بعد شیدا و امیرهم رسیدند.
برانوش هم با پیراهنی که بوی کباب و ذغال میداد از پله ها پایین امد. تا با شیدا و امیر سلام علیک کند.
برانوش هم با پیراهنی که بوی کباب و ذغال میداد از پله ها پایین امد. تا با شیدا و امیر سلام علیک کند.
نهار قرار بود در جمع صمیمانه ی خانوادگی صرف شود.
فامیل شدن با مرصاد خیلی هم بد نبود.
ولی وقتی جلوی در حین جا به جایی چمدان ها مرصاد پرسید: نگین کجاست ...
برانوش نگاهی به ارمیتا کرد وارمیتا فکر کرد مرصاد نمیداند؟
برانوش دماغش را بالا کشید وگفت: پیش نرگسه ...
مرصاد با کلافگی گفت: نرگس؟ بابا اون بیچاره خودش نیاز به مراقبت داره ... یه بچه ی یه ساله رو میذاری پیش اون...
شیدا هم درتایید حرفهای مرصاد گفت: اره مادر ...چرا بچه رو از خودت دور میکنی... ارمیتا که بود.
مادرش هم تعارف میزد!
برانوش ابرویی بالا داد وگفت:از دهن میفته بفرمایید.... و سینی را دست افسانه که به داخل میرفت داد وگفت: من برمیگردم...
داشت به سمت واحدشان میرفت که ارمیتا هم پشت سرش راه افتاد.
برانوش با کلید دررا بازمیکرد که ارمیتا گفت: مرصاد نمیدونه؟
برانوش: نه...
ارمیتا:بهش نگفتی؟
برانوش: نه...
ارمیتا: یعنی نمیدونست؟
برانوش: از کجا باید میدونست؟
ارمیتا ابروهایش را بالا داد وگفت: بالاخره باید بهش میگفتم ... هیچ وقت عمو نشده ...
ارمیتا پوفی کشید وگفت: عموی خوبی بود!
برانوش لبخند کجی زد وگفت:کلا برادر خوبیه ...
romangram.com | @romangram_com