#من_تو_او_دیگری_پارت_270
ارمیتا : اون هوله تقصیر منه؟
سما : اتفاقا با احمد داشتیم صحبت میکردیم... قراره براشون دعوت بفرستیم ... ماه عسل اینجا باشن ... بچه ی من که از خاله شانس نیاورد ... دو تا عمه اشم که عین خیالشون نیست...
ارمیتا خندید وگفت:عمه فداش بشه الهی... اتفاقا منم دلم میخواد کلی گازش بگیرم . . . سما از طرف من حسابی بچلونش...
سما خندید و گفت:بچم گاز گازی میشه ... اکی... راستی برای نوروز که بیکاری نه؟
ارمیتا:نوروز؟
و یک لحظه ذهنش کشید به سمت تاریخ...
سما زحمتش را کم کرد وگفت: پنجاه روز دیگه عیده ... میخوام واسه تو هم دعوت بفرستم ... اکی ارمیتا؟ نه نیاری ها ... شرکتم بهانه نکن ... بیا دور هم یه نون وبوقلمونی میخوریم...
ارمیتا نفس عمیقی کشید وفکر کرد یک سال دیگر هم گذشت؟ چه زود!
نفس عمیقی کشید و گفت: باشه سما ... زحمت نکش...
سما: زحمت چیه بچه ی من تک وتنها... بیا یه ذره کمک من کن ....
ارمیتا:چشمتو بگیره مادرم و که خوب به کار گرفتی...
سما با جیغ گفت:شیدا منو به کار میگرفت ... من بیچاره رو ببینی نمیشناسی... باورت میشه تو این مدت که شیدا و امیر اینجا بودن 15 کیلو کم کردم...
ارمیتا غلیظ گفت: مامان(هیچ خوشش نمی امد سما مادر وپدرش را به اسم صدا میکرد) از قصد ازت کار کشیده هیکلت انتیک باشه واسه داداشم...
سما : داداشت هیکل چاق و بیشتر دوس داره ...
صدای احمد امد که گفت: کی گفته...
ارمیتا با خنده گفت: حیوونی داداشم ... گوشی ومیدی بهش...
سما با غر غر و شوخی گفت:کشتی ما رو با این داداشت...
و صدای مردانه ی احمد امد.
ان موقع که رامین رفت برادری را در حقش تمام کرد.
بعد از یک مکالمه ی ده دقیقه ای با احمد و فکرکردن به سفر در نوروز تماس را قطع کرد.
نفس عمیقی کشید.
خوشبختانه خانه شان نیاز به تکانی نداشت.
داشت عید میشد؟ چه زود ...
یک ساعت بعد افسانه و مرصاد رسیدند . افسانه با اتومبیل مرصاد امده بود و بقیه هم پشت سرشان .
مرصاد قیافه اش بانمک شده بود با تمام خستگی ظاهری باز همپای افسانه حرف میزد وشوخی میکرد وازشمال تعریف میکرد.
romangram.com | @romangram_com