#من_تو_او_دیگری_پارت_269
برانوش لبخندی زد وگفت: خوشم میاد یکی مثل تو به چیزی حساسیت نشون بده ... کلا این یه موردم تووجودت باید جستجو کرد...
برانوش با همان لبخند ادامه داد: زنگ زده بود درمورد اون مددکارازم پرس و جو کنه ... خودت گفتی دو را دور پدر نگین باشم...حمایتش کنم . . . حق با تو بود اون باید پیش پدرو مادرخودش خوب بار بیاد ... دلسوزی قرضی براش جای محبت و نمیگیره . . .
ارمیتا نفس کلافه ای کشید و گفت: خب تموم شد؟
برانوش: یه چیز دیگه هم میخوام بگم ...
ارمیتا چشمهایش را باریک کرد و برانوش گفت:من میدونم زندگی خوبی نداشتم ... و اینم میدونم که تو تنها کسی هستی که میتونی منودرک کنی...
ارمیتا : ما قبلا راجع به این موضوع صحبت کردیم ... من قصد ازدواج ندارم!
برانوش چشمهایش را گرد کرد ومسخره گفت: من الان راجع به ازدواج نخواستم حرف بزنم؟!
ارمیتا یک تای ابرویش را بالا داد و برانوش با پررویی دستش را به سمت صورت او دراز کرد و گفت: البته کی میخواد منکر این بشه که تو بهترین نیستی ... ولی من لیاقت تو رو ندارم ... اینطور وقتها بهتره ادم ها کنار بکشن ... ترجیح میدم دیگه ناظر خوشبختیت باشم . ولی میخواستم بگم که از دوستی با تو واقعا خیلی خوشحالم تو شاید تنها دوستی بودی که واقعا دستمو گرفتی و کمکم کردی...
موهای ارمیتا را پشت گوش کوچکش فرستاد وگفت: ارمیتا واقعا خوشبحال مردی که باتو باشه ... و تو و احساس تو رو داشته باشه ...
لبخند مهربان و مردانه ای زد . نفسش را فوت کرد و از جا بلند شد.
از سرشانه به ارمیتا نگاهی کرد وگفت: میرم کبابا رو بزنم ... دیگه الاناست میرسن...
ارمیتا دستش را به سمت گوشش برد... و موهایش... به سرعت جلوی اینه ایستاد. اینطور مو به او می امد . صورتش را بچگانه میکرد. ولی خودش هیچ وقت موهایش را پشت گوشش نمی فرستاد.
در نگاه برانوش نه برق عاشقی بود نه خودش حس جوشان عشق داشت ... رامین اولین و اخرینش بود. این را میدانست ... دستش را روی صورتش گذاشت.یخ بود ... دست برانوش هم داغ...
نفس عمیقی کشید.
با صدای تلفن به هال رفت.
با کلافگی ای که منشا ان را نمیدانست گفت:الو...
صدا خش دار بود انگار مسافت طولانی ای را طی میکرد.
ارمیتا لبه ی مبل نشست وگفت: الو؟؟؟
صدا با خش امد: سلام خواهر شوهر بی معرفت.
ارمیتا با هیجان گفت:سما تویی؟؟؟ خوبی؟خوشی؟ من بی معرفتم یا تو عروس بدجنس... داداش ما رو بردی اون سر دنیا ...
سما غش غش خندید وگفت: اره دیگه برادر دزدی کردم ... خوبی تو؟ یه وقت خبر نگیری ... بابا تو که دستت تو جیب خودته ... تو دیگه چرا خرج نمیکنی؟
ارمیتا خندید وگفت: مزه ی پول زیر دندونمه حیفمه خرجش کنم ... چه خبرا؟
سما:خبرا که پیش شماست ... از خواهرکوچیکه عقب افتادی...
داشت طعنه میزد؟
حیف دلش تنگ شده بود وگرنه جوابش را میداد!
romangram.com | @romangram_com