#من_تو_او_دیگری_پارت_268
کارهایش را انجام داد و به اتاقش رفت... خرت و پرت هایش را جمع و جور کرد. الکی وقت می گذراند... با تقه ای که بدرخورد ... به سمت در رفت. بدون نگاه کردن ازچشمی در را باز کرد.
با دیدن برانوش که سیخ های کباب دستش بود گفت: زود نیست کباب بزنم؟
ارمیتا شانه ای بالا انداخت وگفت: زنگ نزدم... احتمالا الان کرج هستن ... بهتره یه نیم ساعت دیگه ... و قبل از انکه برانوش چیزی بگوید در را رویش بست...
اما در بسته نشد...
برانوش پایش را لای در گذاشته بود و با خیرگی به او نگاه میکرد.
ارمیتا حرصی گفت: کار دیگه ای هم داشتی؟
برانوش:چرا چشمات سرخه؟
ارمیتا دستی به صورتش کشید و گفت:من خوبم...
برانوش سینی محتوی سیخ های خام کباب را یک دستی گرفت وگفت: دستت بریده؟
انقدر غرق حرف لادن بود که نفهمیده بود؟ هرچند مگرمهم بود او بفهمد . . .!
برانوش نفس عمیقی کشید و گفت: اینا رو میذارم تو یخچال شما ...
ارمیتا از جلوی در کنار رفت توجهی نکرد و وارد اتاق شد.
روی تخت نشست وبه چسب زخمی که به انگشت اشاره اش زده بود نگاه کرد.
با صدای او که گفت: اجازه هست...
سرش را بلند کرد. درچهارچوب در ایستاده بود.
برانوش جلو امد وگفت: خوبی؟
ارمیتا دلیلی برای بد بودن نداشت.
برانوش نفس عمیقی کشید وگفت: زنگ زده بود...
ارمیتا تند گفت: من ازتون خواستم توضیح بدید؟
ارمیتا تند گفت: من ازتون خواستم توضیح بدید؟
برانوش: نه ... تو نمیخوای... ولی من میخوام توضیح بدم...و ...
قبل از انکه حرفی بزند ارمیتا بلند شد وبرانوش مچ دستش را گرفت وگفت: وتو هم باید گوش بدی. . .
ارمیتا پوزخندی زد وگفت: برای من تعیین تکلیف میکنید؟
romangram.com | @romangram_com