#من_تو_او_دیگری_پارت_267

برانوش از جلوی در کنار رفتو گفت:بیا تو...

ارمیتا چند قلم خرید هایش را گوشه ای گذاشت وگفت:اینجا درست میکنی؟

برانوش: برم دست ورومو بشورم ... مایه اشو اره ... یخرده انجیر وسیرم دارم ... بزنم بهش... خوب میشه... رو پشت بوم کباب میکنم ... خوبه؟ ساعت چنده؟

ارمیتا: تازه دوازده و نیم...

برانوش سری تکان داد و ارمیتا گفت:الان که زنگ زدم نزدیک قزوین بودن...

برانوش اهانی گفت و به دستشویی رفت.

ارمیتا در کابینت ها دنبال تخته میگشت.. با دیدن شیشه شیری از نگین ... اهی کشید ... سه روز بود که نبود ...

صدای تلفن امد.

حقی نمیدید که جواب بدهد.

استین هایش رابالا زد تا گوشت هارا بشوید ...

تلفن روی پیغام گیر رفت.

_سلام برانوش... خوبی؟ راستش زنگ زدم حالتو بپرسم ... دیشب که جوابمو دادی واقعا خوشحال شدم ... اگر ممکنه ...

با دیدن برانوش که به سمت تلفن رفت و فورا گفت: الو...

حس کرد انگشتش سوخت ... اهی کشید و به سمت سینک رفت و دستش را زیر اب سرد گرفت.

اصلا متوجه حرفهای پچ پچ گویانه ی او ولادن نشد.

زخمش درد داشت ... نفس عمیقی کشید و صدای برانوش امد که پرسید: دستتو بریدی؟ ببینم...

ارمیتا لبخندی زد و گفت: مهم نیست... فکر کنم خرد کردن گوشت ها افتاد با تو...

و راه خروج را پیش گرفت و گفت: میرم یه دستی به خونه بکشم....

برانوش سری تکان داد و ارمیتا خودش را به داخل خانه پرت کرد.

چند نفس عمیق و پی در پی کشید و به سمت حمام رفت... هنوز دستش خون می امد ...

چند لحظه فکر کرد برانوش ولادن؟؟؟

احمق های بی ارزش... باز فکر کرد خلایق هرچه لایق...

با حرص چنگی به پانسمان پس سرش زد و اب یخ را باز کرد.

حس میکرد زیادی مغزش داغ کرده و جوش اورده است.

نفسش چند لحظه حبس شد ... ولی ارامش کرد .... این کار ارامش میکرد.


romangram.com | @romangram_com