#من_تو_او_دیگری_پارت_266
برانوش ساکت بود!
برانوش ساکت بود!
ارمیتا رادیو را خاموش کرد و گوشه ای از اتوبان طوری که مزاحمتی نباشد نگه داشت.
از ماشین پیاده شد و به کاپوت تکیه داد.
برانوش هم کمربندش را باز کرد و متعاقبا پیاده شد.کنارش به کاپوت تکیه داد وگفت: همینو میخواستی؟
ارمیتا با پوزخند گفت: من همینو میخواستم؟
برانوش با اخم و لحن تندی گفت: اونا لایق پدر و مادری نگین هستن؟
ارمیتا: نه تویی که از سر بچه بازی و انتقام و این خزعبلات میخواستی نگین و پیش خودت نگه داری لایقی!
برانوش با حرص گفت: همش تقصیر توئه ... واقعا نمیدونم چرا افسار زندگیمو دادم دست تو ...
ارمیتا با عصبانیت به سمتش چرخید و با چشمهایی که از حرص و غیظ دو دو میزد گفت: تقصیر منه؟؟؟ رو به رویش ایستاد و گفت: اگر فکر میکنی نگه داشتن اون بچه میتونست لادن وبهت برگردونه کاملا در اشتباهی... تو چرا نیمخوای بفهمی که لادن تموم شده ... حتی اگرم باهات موند از سر عشق و علاقه نبود... از سره*و*س بود وخربزه ای که خورده بود ... لادن هیچ وقت بهت اهمیت نمیداد ... مثل تو که به اون اهمیت نمیدادی... از سر خودخواهی غریزه خواستی صاحبش بشی... جسمشو بدست اوردی اما روحشو چی؟؟؟ هربلایی که سرت اومده تقصیر خودته ... دِ اخه تحصیل کرده ی جامعه... دکتر مملکت... تو واقعا فکر میکنی؟؟؟ این بچه بازی ها چیه؟؟؟ میدونی اون بچه با یه علاقه ی واهی بزرگ بشه بهتره یا زیر دست پدر مادری که شاید ادم های عوضی و کثیفی باشن اما بچه شونو دوست دارن؟؟؟ تو اگر دلت برای اون بچه میسوزه ... میتونی دورادور کمکش کنی... نه که بری وسط زندگی دو نفر دیگه ... چون اون دو نفر زندگیتو خراب کردن ... بیست و هفت سالته برانوش ولی اندازه ی یه بچه ی هفت ساله هم نمی فهمی... یه بچه میدونه ک عروسک و اسباب بازی یکی دیگه رو نباید برداره ... چون اسم این کار دزدیه... چون طرفش ناراحت میشه.. چون وسیله ی اونه ... همه ی ادم ها حق مالیکت و میدونن... تو نگران نگینی... واقعا نگران اینده شی... باشه ... من بهت حق میدم... برو یه مددکار اجتماعی استخدام کن... زیر نظر اون و حمایت تو و با پدر ومادر واقعیش بهترین مدارج و کسب کنه ... نگران اون بچه ای.... دلت میسوزه براش.. خیلی خوب.. راه حل ارائه کن.. نه که پیش خودت بزرگش کنی.. تویی که دستت بارها و بارها رو نگین بلند شده ... چطوری میتونی به دانیال که یه پدره چپ چپ نگاه کنی؟؟؟ نگو نه ... تو داشتی جلوی من نگین و میزدی یادت رفته؟؟؟ حالا کسی که پدرشه .. نسبت خونی باهاش داره... فقط به بچه اش میگه ساکت شو.. اون این حق و داره ولی تو نداری... حق نداری اون مرد و جلوی زن و بچه اش بزنیش... بفهم که لادن یه ادم سطح پایینی مثل اونو دوست داره .. بادل و جون ... فهمیدن اینکه با تمام بدی های دانیال کنار میاد و باهاشه اصلا سخت نیست ... در قبال تو هم اینطوری رفتار میکرد؟
مسلما نه... من تو زندگی تو دخالت نمیکنم... من دارم سعی میکنم بدون احساس تصمیم بگیرم ... دارم راه نشونت میدم... این مسخره است که تو یه بچه رو بزرگ کنی... با کلی منت ... میدونی من اگر نگین بودم.. بزرگ میشدم میفهمیدم کسی به زور به خاطر انتقام و نفرت منو از پدر ومادرم جدا کرده ... یه تف مینداختم تو صورت اون ادمو میرفتم دنبال پدر ومادر واقعیم... هرچی که باشن پدر و مادر واقعی من بودن!!! اون بچه بی کس و کار نیست که تو دل رحم باشی وبگی باشه من بزرگش میکنم و در حقش محبت میکنم وجای خالی پدر ومادرشو پر میکنم... این لطف نیست ... یادت باشه ... خیلی نگرانی... رو پیشنهاد مدد کار اجتماعی وحمایت دورادور فکر کن... برای یه بارم شده عاقلانه تصمیم بگیر... !
به سمت اتومبیلش رفت وگفت: من میرم خونه ...توهم بهتره یه بار فکر کنی... درست تصمیم بگیری... بخدا اینکه افسار زندگیتو گرفتم دستم متاسفم ... ولی خودمم از کلی برنامه هام عقب افتادم... دارم سعی میکنم در حقت رفاقت کنم امیدوارم این یکی وبفهمی... یخرده راه برو .. فکر کن ... بعد هم دو تا غذا بگیر... هشت هم خونه باش... من وقت خرید کردن نداشتم!
این چند جمله ی اخر صرفا برای این بود که برانوش نگرانش نکند ... همان یک شب تا صبح بیداری بس بود.
با سرعت از برانوش که خشک شده بود دور شد.
|***
فصل نهم:من و تو...
با صدای زنگ از خواب پرید...
چشمهایش را باز کرد.
اشتباه نشنیده بود واقعا صدای زنگ بود.
از جا بلند شد و در را باز کرد.
ارمیتا لبخندی زدو گفت:خواب بودی؟
برانوش هم متقابلا لبخندی زد وگفت:صبح بخیر... چه سحرخیز صبح جمعه ای؟
ارمیتا: ظهر بخیر... افسانه اینا نزدیکن... یک ساعت دیگه میرسن... رفتم خرید ... کباب بلدی بزنی؟
برانوش خندید وگفت:کیه بلد نباشه ... جوجه خریدی؟
ارمیتا:فیله هم هست ...
romangram.com | @romangram_com