#من_تو_او_دیگری_پارت_265

چشمهایش را یک لحظه بست ... صدای نگین در سرش بود .

جیغ میکشید و صداهایی از خودش در می اورد.

لادن نمیتوانست ساکتش کند...

نگین جیغ وتقلایش هر لحظه در آ*غ*و*ش لادن بیشتر شد.

با هق هق و صورتی که کم کم از گریه به کبودی میزد با صوتی کودکانه که میان گریه هایش گم شده بود گفت: بـَااااااااا....

برانوش اهسته گفت:بریم...

ارمیتا: برو ساکتش کن ...

برانوش دستش را زیر بازوی ارمیتا انداخت وگفت:بریم ...

ارمیتا بار اخر به نگین نگاه کرد... دهان کوچکش باز بود ... چهار دندانش حسابی بیرون زده بود ... از گریه سرخ وکبودبود ... هنوز برانوش را صدا میزد.

دست مشت شده ی کوچکش را به سمت انها دراز کرده بود ...

برانوش با حرص بازوی ارمیتا را کشید ...

از کلانتری خارج شدند.

ارمیتا پشت سر برانوش راه می امد حس سنگینی داشت.

باهم سوار اتومبیل او شدند... با همین اتومبیل به اینجا امده بودند...

ارمیتا ماشین را روشن کرد.

دنده عقب گرفت ...

برانوش با عصبانیت گفت: سی دی شاد داری؟

ارمیتا به او نگاه کرد.

یک دستش به سیگار بود و با دست لرزان دیگر افتاب گیر را پایین داد و سی دی های او را چک میکرد.

حتی صدای نفس نفس زدنش را هم میشنید!

ارمیتا ارام گفت:میخوای ...

برانوش قبل از تمام شدن حرفش باداد گفت: نـــــه...!

و نفس زنان گفت:تموم شد... همین!

ارمیتا روی رادیو اوا گذاشت...

صدای موزیک سنتی فضای ماشین را پر کرد.


romangram.com | @romangram_com