#من_تو_او_دیگری_پارت_264

برانوش لبخندی زد و کاملا ناگهانی مشتی به صورت دانیال زد.

قبل از دخالت سرباز ها لگدی هم به شکمش زد و موهایش را به چنگ گرفت و گفت: به نفع ته شکایتتو پس بگیری... وگرنه ... ولبخندی زد و به تلاش دو سربازی که سعی داشتند او را از دانیال جدا کنند جواب مثبت داد و بعد با خیال راحت روی صندلی کنار لادن نشست. سربازی به دانیال کمک کرد تا بلند شود و برود دست وروی خونینش را بشوید.

نگین با دیدن برانوش تقلایی کرد وخودش را به آ*غ*و*ش او رساند.

برانوش او را روی پایش نشاند و پیراهنش را درست کرد بلوز ش بالا رفته بود و نافش را نشان همه میداد... موهای عرق کرده اش را با انگشت مرتب کرد و زیرگوشش گفت: قول بده خانم میشی... یه خانم خوشگل و پاک ...

نگین به سقف ولامپ روشن اشاره کرد وگفت: جو...

برانوش انگشتهایش را ب*و*سید وگفت: باشه؟؟؟ خانم بشو... نگین صورت برانوش را ناز کرد و برانوش کف دستهایش را ب*و*سید.

نگین خندید و برانوش صورتش را غرق ب*و*سه کرد.

لادن اهسته گفت: برات درد سرشد امروز...

برانوش جوابی نداد.

بلند شد... نگین میخواست از لادن خداحافظی کند که برانوش او را دوباره به آ*غ*و*ش او برگرداند.

لادن اهسته گفت:متاسفم برانوش...

برانوش پوزخندی زد وگفت:برای خودت متاسف باش...

ارمیتا پوفی کشید و سرگرد از اتاق خارج شد وگفت: باز که شلوغش کردی؟شما دو تا اقا اشاره اش به برانوش بود و دانیالی که صورتش از اب خیس بود ... ادامه داد: بیاین داخل تکلیفتونو روشن کنید...

ارمیتا با کنجکاوی به صورت خیس اشک لادن نگاه میکرد.

ده دقیقه بعد برانوش از اتاق خارج شد.

لادن برایش بلند شد وگفت: حل شد؟

برانوش حرفی نزد.

لادن بازوی برانوش را گرفت.

اهسته زمزمه کرد:برانوش...

برانوش بی توجه به او رو به ارمیتا گفت:بریم...

ارمیتا نگاهش از روی دیوار کنتکس شده به دست لادن وبازوی برانوش سرخورد .اهی کشید... کیفش را برداشت و بلند شد.

برانوش هم شانه ی ارمیتا از لادن فاصله گرفتند.

صدای جیغ و گریه ی نگین بلند شده بود. داشت به ارمیتا اشاره میکرد که او را جا گذاشته است ...

ارمیتا نفس کلافه ای کشید و رویش را از او گرفت...

صدای جیغ نگین بلند تر شد...


romangram.com | @romangram_com