#من_تو_او_دیگری_پارت_263
نگین از ترس کمی گریه اش ساکت شده بود.
به علت شکایت همسایگان از سر وصدا به پلیس اطلاع داده بودند.
******
دانیال کف دستهایش را روی میز گذاشت با حرص گفت: من از این اقا و این خانم شکایت دارم... هر روز مزاحمت ... این اقا بدون اجازه ی من وارد خونه ام شده ...
ارمیتا بند کیفش را در دستش مچاله کرد و گفت:ما بدون اجازه وارد شدیم؟
دانیال:نه من دعوتتون کردم...
برانوش از جا بلند شد وگفت:مرد نا حسابی داشتی زنتو میکشتی...
دانیال به سمتش چرخید و گفت: به تو ربطی داره؟؟؟ تو چکاره ی زن منی؟
برانوش نیشخندی زد وگفت:چه غیرتی... و زیر گوش دانیال گفت: تو که عادت داری تو سهم ها شریک بشی...
دانیال تند یقه اش را گرفت و او را محکم به دیوار کوبید...
سربازی مانع ادامه ی درگیری شد.
برانوش بلند بلند عصبی خندید.
سرهنگی که مسئول پرونده بود .با کلافگی از صدایی که در راهرو بود ، همه را از اتاق خارج کرد تا در ارامش به کارها رسیدگی کند.
برانوش کنارا رمیتا نشست ... لادن نگین را ب*غ*ل کرده بود و سعی داشت ارامش کند.
ولی نگین تقلا میکرد ... برانوش وارمیتا دقیقا رو به رویشان نشسته بودند و نمیدانست چرا انها ب*غ*لش نمیکنند ... دلش نمیخواست در آ*غ*و*ش این زن باشد.
دانیال با حرص کمی جا به جا شد ... سربازی حواسش به او بود.
با تشر گفت:بشینید اقا ...
دانیال برو بابایی گفت و رو به نگین گفت: کم زر زر کن ... سیگاری از جیبش خارج کرد.
کنار لادن ونگین سیگار می کشید.
برانوش با دستهایی مشت شده رو به رویش ایستاد و گفت: پیش یه زن حامله و یه بچه سیگار میکشی؟
دانیال: این بچمه ... این زنمه ... به تو ربطی داره؟
لبخندی زد و گفت: هه... نه ... به من ربطی نداره ...
دستش را جلو برد ... دانیال هیکل ظریف و لاغری داشت...
برانوش یقه ی پیراهن دانیال را صاف کرد وسر شانه ی پیراهنش را مرتب کرد تا درست روی درزش قرار بگیرد.
دانیال با تعجب به حرکات او نگاه میکرد.
romangram.com | @romangram_com