#من_تو_او_دیگری_پارت_262

خانه درهم و برهم بود... حوصله ی تماشای جزییات و دادن صفت به لادن بی سلیقه یا لادن با سلیقه نداشت...

ترجیح میداد هرچه زودتر از شر این خانه که فضایش خفه بود خلاص شود.

لادن با صدای خفه ای گفت: به زحمت افتادی...

منظورش را نفهمید... لادن مقابل نگین که خودش را به ارمیتا چسبانده بود ایستاد وگفت:دستهاش کثیفه...

ارمیتا نگین را به آ*غ*و*ش او سپرد وگفت: به بچه ات فشار نیاد ...

خنده ی تلخی کرد وگفت:سگ جونیه واسه خودش... و با نگرانی به ارمیتا خیره شدو گفت:فقط نمیدونم از صبح چرا تکون نخورده...

و به سمت سینک چرخید و دستهای نگین را شست... چند بار سر و رویش را ب*و*سید ... بو کشید ... چانه اش را روی موهای نرم او گذاشت و ارمیتا گفت:به شوهرت گفتی...

لادن نفس خسته ای کشید وگفت:چیو؟

ارمیتا:نگین ومیدونه؟

لادن: اره ...

ارمیتا:خوب... بهتره زودتر براش شناسنامه جور کنید ... دیگه ما بریم...

لادن اهسته گفت:خدا از خانمی کمت نکنه ...

ارمیتا لبخندی زد... داشت از اشپزخانه خارج میشد که دانیال با حرص گفت:اینا اینجا چه گهی میخورن هان؟؟؟

لادن:دهنتو ببند ...

ارمیتا از اشپزخانه تند خارج شد.

برانوش با دیدن دانیال که بالای سر لادن و نگین ایستاده بود نفس پرحرصی کشید ورو به ارمیتا گفت:بریم...

نفهمید چی شد که قبل از جواب ارمیتا دانیال سیلی محکمی به صورت لادن زد ... انقدرکه صدایش در فضا پیچید...

برانوش با حرص وارداشپزخانه شد و یقه ی دانیال را گرفت و او را محکم به دیوار چسباند.

با غیظ گفت:ادم رو زن حامله دست بلند میکنه؟

دانیال با داد گفت: تو زنیکه ی ... الان این حرفها رو باید به من بزنی؟

برانوش مشتی به صورتش زد وگفت: نمیتونی درست صحبت کنی؟

دانیال با عصبانیت وچشم های سرخ شده با پیشانی به صورت برانوش زد ... ارمیتا جیغی کشید و همان لحظه صدای اژیرپلیس امد.

یک سروان ویک سرباز جلوی در ایستاده بودند.

با حرص به در میکوبیدند.

کسی که اتیکت م*س*تطیلی سروان حسین هاشمی روی سینه اش داشت بلند داد زد:چه خبره اینجا ... و با اشاره به سرباز ... برانوش ودانیال را از هم جدا کردند.


romangram.com | @romangram_com