#من_تو_او_دیگری_پارت_261
برانوش کمی خودش را عقب کشید وبا لگد یک ضربه ی محکم به در زد.
قبلا هم برای او در را شکسته بود!
ارمیتا تند گفت:داری چیکار میکنی؟
برانوش با نفس نفس گفت:برو عقب...
ارمیتا نگین را گوشه ای روی زمین کنار دیوار نشاند ...
داشت میرفت که برانوش بازویش را گرفت وگفت:کجا میری...
ارمیتا تقلایی کردو به برانوش که چشمهای به خون نشسته بود گفت:فکر کنم بهتره تو مسائل خانوادگیتون دخالت نکنم!
برانوش با گیجی کمی از در فاصله گرفت و مقابل ارمیتا ایستاد و گفت:چی میگی...
ارمیتا باز تلاش کرد تا ساعدش را از دست برانوش دربیاورد.
نگین کمی جابه جا شد...
ارمیتا با حرص گفت:میشه ولم کنی...
برانوش دستش را رها کرد وگفت: میگی من چیکار کنم؟
ارمیتا: نگین و تحویل پدر ومادرش بده بعد هم ... بعدش هم به من ربطی نداره...
با باز شدن در و پسر بوری که با چشمهای گرد شده و صورتی عصبی به انها نگاه میکردند، ارمیتا برانوش را کنار زد وگفت:سلام ... لادن هست؟
پسر رو به برانوش با حرص گفت: چرا دست از سر زن من برنمیداری؟؟؟ چرا وقت وبی وقت اینجا سر وکله ات پیدا میشه؟
ارمیتا به برانوش نگاه کرد و برانوش پوزخندی زد وگفت: تو چرا وقت وبی وقت سرو کله ات تو زندگی من پیدا میشد؟
پسر یقه ی برانوش را گرفت وگفت: این الان زن منه ...
برانوش نیشخندی زد وگفت:اون موقع هم زن من بود ...
لادن با گریه گفت:دانیال بسه دیگه...
ارمیتا با دیدن صورت خونین و کبود لادن ماتش برد.
لادن با دیدن نگین که جلوی در نشسته بود بغضش ترکید و خم شد تا ب*غ*لش کند ... اما نگین با دیدن چهره ی او به گریه افتاد وجیغ کشید.
ارمیتا نگین را از ب*غ*ل لادن گرفت و دستش را زیر دست او انداخت وگفت:بیا بریم صورتتو بشور...
لحظات اخر که وارد خانه ی انها میشد نگاهی به برانوش ودانیال انداخت.
لادن هنوز گریه میکرد...
ارمیتا جلوی اشپزخانه ایستاد وبه لادن که درسینک صورتش را میشست نگاه میکرد.
romangram.com | @romangram_com