#من_تو_او_دیگری_پارت_260

جلوی نگهبانی به ماشینش ایست دادن ...

ارمیتا رو به نگهبان گفت: با خانم جهرمی اشنا هستیم... بلوک چهار...

مردسری تکان داد و برانوش با چشمهای بهت زده به او نگاه میکرد.

ارمیتاضبط را خاموش کرد وگفت: اینجاها رو بلدی؟از کدوم ور برم بلوک چهار؟ و نگاهی به برانوش کرد وگفت:فکر کنم دیروز قطعا باید اینجا اومده باشی...

نگه داشتوگفت:از کدوم ور برم بلوک چهار؟

برانوش جوابش را نداد و ارمیتا گفت: از ادم های دروغ گو نفرت دارم....!

برانوش پوزخندی زد و ارمیتا دور زد... این سمت بلوکهای فرد بود ... برانوش نفس کلافه ای کشید وگفت : یه کلمه نباید به من بگی؟

ارمیتا بی حوصله گفت: هرچقدر اینو گرو پیش خودت نگه داشتی بسه ... میفهمی برانوش؟ بسه ...

بلوک چهار را پیدا کرد.

ماشین را پارک کرد.

برانوش ناچارا پیاده شد.

چند نفری جلوی ساختمان ایستاده بودند.

برانوش نگین را درب*غ*لش جا به جا کرد... صدای جیغ و داد زنی می امد وبد وبیراه های مردی...

همسایه ها هم جلوی در ورودی مجمتع ایستاده بودند و پچ پچ میکردند.

ارمیتا با تعجب فکر کرد صدای جیغ ها مثل صدای لادن است ... رو به زنی گفت: منزل جهرمی ...

زنی که چادر سیاهی داشت با لهجه ی اذری گفت: اینجا جهرمی نداریم...

برانوش رو به ارمیتا گفت:صدای لادنه...

ارمیتا میدانست.. به چهره ی منقبض برانوش پوزخندی زد و رو به زن گفت: طبقه ی چندمن؟

زن تا خواست حرفی بزند ... برانوش نگین را ب*غ*ل ارمیتا پرت کرد و به سمت مجتمع دوید.

ارمیتا هم نگین به ب*غ*ل دنبالش... پله ها را دو تا یکی بالا میرفت.

صدای جیغ های لادن که فحش میداد و میدام التماس میکرد تا کسی ولش کند را میشنید.

با برانوش جلوی در واحدشان که در طبقه ی سوم بود ایستادند.

ارمیتا حرفی نمیزد... فقط به چهره ی ملتهب او نگاه میکرد. نگین هم شوکه نمیدانست چه اتفاقی افتاده است.

با مشت چند ضربه به در کوبید و با داد گفت:باز کن دانیال...

صدای جیغ های لادن هنوز می امد ...


romangram.com | @romangram_com