#من_تو_او_دیگری_پارت_259
I miss you much
دلم خیلی برات تنگ شده
I miss you much
دلم خیلی برات تنگ شده
I wanna make up right now now now
...
برانوش دستش را به سمت ضبط برد و ان را کم کرد... نگین در ماشین خوابش گرفته بود.
ارمیتا پوزخندی زد وگفت:چرا کمش کردی؟
برانوش:صداش زیادی بلند نبود؟
ارمیتا: شعرهایی که وصف حال ادمه رو باید با صدای بلند گوش داد...
برانوش متعجب گفت: این وصف حال منه؟
اره... وصف حالش بود ... همش برگشتن و رفتن و دلتنگ شدن و ... بخشیدن و ... دوباره خواستن و...!
زور بود مگر... خوب میخواست کسی مثل لادن را بخواهد ... خلایق هرچه لایق! به او چه ربطی داشت؟
فقط دلش بحال نگین میسوخت ... نمیخواست حرام ه*و*س دو ادم شود ...!
برانوش به نیمرخ ارمیتا نگاهی کرد وگفت: بنظر عصبی میای؟
ارمیتا: نه ...چرا؟
برانوش: مطمئنی؟
ارمیتا نفس عمیقی کشید وجوابش را نداد.
یک شب تا صبح بیدار ماند ... نگران بود... اظطراب داشت ... که بلایی سرش نیامده باشد... که اتفاقی نیفتاده باشد. کم مانده بود به پزشکی قانونی وبیمارستان وکلانتری سر بزند ... کم مانده بود در و دیوار را بجود از بس که نگران بود. فکر کرده بود نداشتن نگین برای برانوش زیادی سخت است و میخواست تلاش کند با خرید رفتن وبرنامه های دیگر ، سعی داشت این کسر ادمیزاد سایز کوچک را در زندگی او جبران کند.
ان وقت ان احمق.. نه تنها درد نکشیده بود ... نه تنها از کسر نگین ناراحت وپریشان و اشفته نبود ... نه تنها نگین را به خانواده اش نداده بود... بلکه در خانه پیش نرگس برای خودش جولان میداد و او را در بیخبری گذاشته بود.
برانوش پرسید: کجا میریم؟
ارمیتا میل عجیبی داشت بگوید قبرستان ... حیف شعورش با ترکه روی رگهای مغزی اش نشست و برخاست داشت. وگرنه واقعا به او میگفت میرویم قبرستان... تو را کنار رامین خاک کنم... از دیشب تا به حال من مردم!!!
ارمیتا میل عجیبی داشت بگوید قبرستان ... حیف شعورش با ترکه روی رگهای مغزی اش نشست و برخاست داشت. وگرنه واقعا به او میگفت میرویم قبرستان... تو را کنار رامین خاک کنم... از دیشب تا به حال من مردم!!!
romangram.com | @romangram_com