#من_تو_او_دیگری_پارت_253
نمیشه سالم از این غم گذر کرد
داره میباره بارون و تو نیستی
شده این خونه زندون و تو نیستی
چقدر حسِ بدیه حسِ تنهایی
دارم میشکنم آسون و تو نیستی
پشت میزش نشست ... دستهایش را در هم قلاب کرد .
چند لحظه به ساعت نگاهی انداخت و کمی بعد شماره ی برانوش را گرفت... ناقوس خاموش است مثل پتک بود.
نفس کلافه ای کشید و تلفن روی میز زنگ زد.
با کلافگی به پرستو گفت: کسی و وصل نکن...
و تق گوشی را کوبید.
سرش را میان دستهایش گرفت .نمیخواست مرصاد را نگران کند... ولی نگرانی خودش مهم تر بود یا مرصاد؟!
شماره را گرفت... بعد از سه بوق مرصاد جواب داد:بله ...
ارمیتا:سلام مرصاد...
مرصاد با شیطنت گفت: به به خواهر زن جان چطوری خوبی؟
ارمیتا از شوخی لوس او صورتش جمع شد وگفت: ممنون خوبی؟ بقیه خوبن؟ خواهرم خوبه؟
مرصاد با خنده گفت: حال همه عالی... خواهرتم عالی تر از همه...
و با شنیدن صدای خنده های افسانه نفس عمیقی کشید و مرصاد گفت:میخوای باهاش حرف بزنی؟
صدای افسانه امد: چرا به تو زنگ زده بده ... ببینم چی شده...
ارمیتا تند به مرصاد گفت: مرصاد با خودت کاردارم...
مرصاد: خدایا چه موهبتی... چی شده؟
ارمیتا نفس خسته ای کشید و گفت: راستش چطوری بگم...
مرصاد: خوبی؟صدا ت بنظر نگران میاد...
ارمیتا: اره .... همه چیز خوبه... فقط میخواستم بپرسم برانوش خونه نیاد معمولا کجا میره...
مرصاد پقی زیر خنده زد و ارمیتا با حرص پوست لبش را میجوید.
بعد از اتمام خنده های گوشت تلخ مرصاد ، با لحن مسخره ای گفت:نگران برانوشی ؟
romangram.com | @romangram_com