#من_تو_او_دیگری_پارت_251

از دیروز صبح...

تاانتهای جمله اش گوش داد... جمله ای که فعلش را میدانست ... اهی کشید ... به پارکینگ رفت.

سوار شد ... یک لحظه سرش را روی فرما ن گذاشت. نگران روحش بود ... نگران جسمش بود ... نگرانش بود ...! حالش بد نشود ... کاردست خودش ندهد ... بلایی سر خودش نیاورد...

با ان همه ندیدن ادم ها هم احساساتی بود ... هم حساس... هم... اصلا خیلی هم ادم ها را میدید... کاش می امد ... زنده بود؟!

لبش را بین دو دندانش فشار داد ...

یادش افتاد اینطور مواقع زبان گاز میگیرند...

این بار روی زبانش اعمال کرد.

دنده را جا زد ... از خلاص درامد ... عقب گرفت وفرمان چرخاند ... ریموت را زد ... درها را باز کرد... ضبط روشن کرد ... عینکش را روی چشمش گذاشت...

گاز داد ... درکوچه ایستاد... صبرکرد درها بسته شوند.

چشمهایش را بست ... هدیه شمال بود ... لادن تهران بود ... لادن را دوست نداشت... داشت؟ نکند داشت و ... نکند با او ...نکند ماند و... نکند بماند و...یک شب تا صبح ...!

شب؟؟؟

این کلمه ی تحریک کننده ای بود که فکر کند ...

یعنی برانوش ... یک مرد نمای دیروز... یک ادم بزرگ وبخشنده ی امروز... اینقدر حقیر و کم بود؟؟؟برجستگی شکم لادن را از یاد برده بود؟؟؟شب را ...

امکان نداشت... نه این نبود ... این فکرش از بیخ وبن غلط بود.

نگران بود ... واقعا نگران بود ... بخودش اعتراف میکرد نگران برانوش است ... برانوشی که هم ساده بود هم مهربان بود ... غرورش یک بادکنک بود که خیلی زود پنچر شد!

حساس بود ... شکست خورده بود ... دکتر بود ... جذاب هم بود ... از ان ادم ها... مرد بود که برای خودش درخلوتش گریه میکرد ... مرد بود که می بخشید ... ولی نکند باز..

داشت واقعا به او فکر میکرد؟ نمیشد فکر نکرد، نمیشد فکر نکند ... یک شب تا صبح نیامده بود! نگین را پس داده بود و ... نکند بلایی سر خودش یا نگین یا لادن یا ... بلایی کلا سرش امده باشد؟؟؟ نگران بود وفکر میکرد...

نمیشد فکر نکند حتی اگر حال دیشبش بد نبود! داشت توجیه میکرد چون حال دیشبش مساعد نبود الان ذهنش را مشغول کرده است ... وگرنه ... هرچند وگرنهی در کار نبود ! قبل تر هم فکر میکرد... به وصول چکش فکر میکرد ... به سفارش هایش... به تلافی هایش... به حرفهایش... به هدیه ی تولدش... به حرفهای مرصاد ... گاهی فکر میکرد اگر مرصاد به او خط نداده بود !!! به هدیه هم فکر میکرد ... حالا خیلی بیشتر در ذهنش فکرهایش درمورد برانوش مانور میدادند... یک مرد بخشنده ...! میشد به او فکر نکرد؟اصلا کی بود که او به او فکرنکند؟

او دختر بود ...کسی هم جنس خودش را نمی بخشید وقتی که دید چه با برانوش کرده است ... حالا میتوانست به برانوش فکر نکند؟

برانوش...

تلفظ اسمش اوایل سخت بود.

حالا زیادی راحت در دهانش میچرخید...

در ذهنش... حالا دیگر خودش را شماتت نمیکرد که چرا او را اینقدر در فکرش می چرخاند...

به دکتر برومند زیاد عادت نداشت.

فقط برانوش...


romangram.com | @romangram_com