#من_تو_او_دیگری_پارت_250
وضع روحی خوبی نداشت ... اگر معده اش خونریزی میکرد ... اگر میگرنش به گفته ی مرصاد عود میکرد ... شام چه میخورد؟پانسمان سرش را چه کسی عوض میکرد؟
ان عکسها را اتش زد ... نگین را خواست پس بدهد ... اسباب بازی که نبود ... لابد دل کندن از کسی که یازده ماه بزرگش کرده بود ... شاید هم م*س*ت دیدار لادن بود ... شاید لادن نبود که نگین را تحویل بگیرد ... شاید بود و برانوش هم بود ... شاید با هم شام خوردند ... یعنی هنوز هم به او حس داشت؟؟؟
لادن وبرانوش... ان نفرسوم چه میشد؟
لادن برانوش را دوست داشت؟ نکند میخواست برانوش را پس بگیرد؟
ذهنش فکر کرد برانوش را از چه کسی پس بگیرد؟ نگین را از برانوش... برانوش را از...
رفته بود یک ادم را به مادرش بدهد ... و خوب بدون بحث باید تا الان برمیگشت ... خرید عصری که خودش با خودش برنامه ریزی کرده بود تا برانوش همراهی اش کند منتفی شده بود ... بوی کوکویی که برای او و خودش درست کرده بود هم نبود!کوکو مانده بود دست نخورده ... خودش هم نخورده بود... او هم جلوی در بود ... تلفن دستش بود ... اوای زنی که میگفت خاموش است هم بود... نبودن برانوش هم بود... بی خبر بود ... بی خبری بد بود! لعنتی خسته شده بود از این همه بود و نبود!!!... اصلا نبود که نبود ... مگر وقتی ک بود چه گلی به سرش ... ذهنش ادامه نداد... اصلا پس دادن نگین چقدر طول میکشید؟ چرا نمی امد... ساعت دوازده شب بود!
از صبح خبری نداشت... هرچند نگین که نان قرضی نبود ... ادمیزاد سایز کوچک بود ... نگین را برده بود که بدهد به مادرش.. به پدرش... به انها که برای نگین واقعی بودند و دوستش داشتند ... برانوش دروغی او را میخواست... برانوش نمیتوانست نگین را بخواهد ... نمیشد با وجود ان همه مدرک از لادن نگین را بخواهد ...برانوش مرد بود ... مردها سند زنده ای که نفس میکشد ... مدرک خ*ی*ا*ن*ت زنشان را میخواهند چه کار؟ مدرکی که انها را بابا صدا کند؟ اصلا با عقل جور در می اید؟ برانوش خبیث بود؟نبود؟هست؟ نیست؟ نکند بلایی سر نگین ولادن بیاورد؟ برانوش نگین را دوست نداشت ... وگرنه ... برانوش بخشید ... بزرگواری اش را نشان داد .. حالا نگین را باید پس بدهد ویک زندگی جدید بسازد ... برانوش مرد بود ... از ان مرد نماهای خودخواه ... از انها که میخواستند جواب خ*ی*ا*ن*ت را انتقام حواله کنند ولی ... در لحظه شاید وجدانشان گفته نه ... جواب خ*ی*ا*ن*ت را بزرگ میکنند تا جایی که جواب خ*ی*ا*ن*ت او را بابا صدا کند!
او نمیتوانست در حق نگین پدری کند ... حرفهایش دیشب روی بام درست بود ...!
زنها عادت دارند ببخشند وفراموش کنند و مادری کنند... مثل بانو... برانوش را بزرگ کرد ... اقا کرد... دکتر کرد...!!! ولی برانوش نمیتوانست ... خوب حالا چرا بر نمیگشت؟؟؟
...
صبح شد ... هفت صبح بود ... بدون انکه پلک روی هم بگذارد .... بدون انکه یک لحظه گوشی موبایل وتلفن خانه را از خودش دور کند...
نیامد ... یک صبح تا شب... یک شب تا صبح ... از برانوش خبری نداشت.
نفس عمیقی کشید...
مانتوی کرمی که نادانسته محبوبش شده بود را تنش کرد... مقنعه را بدون وسواس سرش انداخت... کیفش را با خستگی روی شانه جا به جا کرد. حس نگرانی اجازه نمیداد خواب الود باشد ...
گوشی اش را از شارژ دراورد .... صبحانه نخورده ... شام نخورده ... یعنی برانوش با لادن بود؟
سرش را تکان داد .. مهم نبود ... شایدهم ...
یک بار دیگر به در واحد او نگاه کرد... با بی اعتمادی به چرت های ناخواسته اش زنگ در را فشرد ... یک بار... دوبار... سه بار... دستش را روی زنگ نگه داشت.
نبود که نبود!
سوار اسانسور شد. به دیواره ی فلزی تکیه کرد ...
دوباره زنگ زد... ان زن خسته نشده بود یک جمله را تکرار میکرد؟
پوفی کشید.در پارکینگ با شک به حس شنوایی اش و با امیدواری چشم چرخاند ... ماشینش نبود!
قبل از انکه سوار اتومبیلش شود به سمت نگهبانی رفت... چند پله ای که از پارکینگ به مجتمع میرسید را بالا رفت ... نفس عمیقی کشید و رو به سرایدار گفت: صبح بخیر... دکتر برومند امروز نیومدن؟
جواب صریحی که خودش میدانست اما با شک به دانسته هایش باز پرسیده بود را تحویلش داد.
romangram.com | @romangram_com