#من_تو_او_دیگری_پارت_249

شش ... دلش برای نگین خیلی تنگ میشد! ولی بچه باید زیر دست مادر و پدر بزرگ شود ... حتی اگر مادرش... یک لحظه تصاویری که در ان اتاق کذایی دیده بود پیش چشمش جان گرفت.

برانوش چه طاقتی داشت.

نفس عمیقی کشید وفکر کرد رامین اگر این کار را درحقش میکرد ...

خوب شد رامین فقط سر چهار بحث ساده اب پاکی را روی دستش ریخت و تمام شد... پس زد و رفت و مرد ... اگر میخواست چنین ... اوفی کشید و بالاخره تصمیم جدی ای گرفت تا یکی از فیلم ها راتماشا کند.

گوشی اش هم در ب*غ*لش بود و هنوز منتظر تماسی از جانب برانوش... و البته هنوز برای خرید عصر برنامه ریزی میکرد. هراز گاهی هم زنگ میزد و زنی میگفت ... خاموش... میگفت در دسترس نیست ...!

ساعت هفت بود ... حالا م*س*تقیما به گوشی اش نگاه میکرد... چرا خاموش بود؟

چند باری از خانه خارج شد و زنگ واحدشان را فشرد ... ولی باز هم ...

از کلافگی دلش خوراکی میخواست... انقدر چیپس و پاپ کرن و پفک خورده بود که حس سیری میکرد ولی برای ارامشش ترجیح میداد همچنان دهانش بجنبد.

وارد اشپزخانه شد... فکر کرد باید شام درست کند ... و حالا که قضیه ی خرید کلا بخاطر زمان از دست داده منتفی شده است بهتر است شام را باهم بخورند...

یک لحظه به سیب زمینی هایی که میخواستند تبدیل به کوکو شوند نگاهی کرد وفکر کرد چرا باید برای پسرهمسایه شام درست کند ومنتظر باشد تا او بیاید؟؟؟

گزینه ی یک:پسر همسایه دوستش داشت ... گزینه ی دو پسر همسایه کمکش کرده بود ... گزینه ی سه پسر همسایه وقتی بازمیگشت حالش خوب نبود ...گزینه ی چهار...صورت مسئله ناقص است ... نیاز به اطلاعات بیشتر!

نفس کلافه ای کشید. قبل از پوست گرفتن سیب زمینی ها یک بار دیگر شماره ی او را گرفت...

نفس کلافه ای کشید...

درحالی که سیب زمینی ها را رنده میکرد فکر کرد :کجایی...

ساعت دوازده شب بود...

برانوش نیامد... ارمیتا فکر میکرد از کوکوی ارمیتا پز گذشته است و نیامده است...؟

بلایی سرش امده است و نیامده است ...

دوباره و دوباره ودوباره شماره اش را گرفت...

چندین بار هم از خانه خارج شد... جلوی واحدشان کشیک داد... شماره ی تلفن واحدش را از خانه گرفت ... حتی صدای تلفن هایی که خودش به منزل برانوش میزد را میشنید ...اهی کشید وباز شماره گرفت وباز خاموش است ...

واقعا نگران بود.

حال دیشب برانوش اصلاتعریفی نداشت... از صبح ... دقیقا از هشت صبح از او بی خبر بود.

صبح هم دودلی اش را حس میکرد ولی قاطعیت هم داشت... با همه ی شک و تردید ولی قاطع بود.

حس اینکه حرفهایش روی برانوش اثر گذاشته است ، حس خوبی بود ... ولی حس نگرانی از اینکه شاید اصلا نباید دخالت میکرد و حالا برانوش کجاست ... این حس دوم را به هیچ وجه دوست نداشت.

کلافه اش میکرد ... سردرگم جلوی در ایستاده بود .. به واحد رو به رو نگاه میکرد... به اسانسور زل میزد ... شماره میگرفت... دندان قروچه میکرد.. ثانیه میشمارد... بوی کوکو خیلی وقت بود که در فضای خانه نبود... سالادی که درست کرده بود را هم چند ساعت پیش در یخچال گذاشته بود ... ولی ... نیامد! انگار اصلا قرار نبود بیاید...

این حس ازار دهنده ای بود که دلش نمیخواست تحملش کند...


romangram.com | @romangram_com