#من_تو_او_دیگری_پارت_248

گوشی اش را هل داد و روی صندلی اش لم داد. دستهایش را پشت سرش قلاب کرد وبه لوسری که در اتاق اویزان بود نگاه کرد.

احتمالا دو جشن درپیش داشتند ... لباس نداشت.

از افسانه باید شروع میکرد... یک لباس برای حنابندان ... یکی برای عروسی... یکی برای پاتختی...!

هدیه ومازیار هم که ... نمیدانست چرا به دلش افتاده بود انها هم با هم ... !

نفس عمیقی کشید ... تنهایی خرید رفتن نمی چسبید... البته دروغ چرا برانوش سلیقه ی خوبی داشت.

به مانتویش نگاه کرد. واقعا فقط یک مانتو کم داشت ...که برانوش زحمتش را کشید.

نفس عمیقی کشید ... خوب مسلما امروز برانوش روز سختی را پشت سر میگذاشت... چه بهتر با خرید سرش گرم شود . . . حتما اوهم برای مراسم مرصاد نیاز به یک کت و شلوار شیک داشت.

هرچند او سلیقه اش را نمی پذیرفت. با یاد اوری رنگ کیف کمی پوست لبش را کند و درنهایت فکر کرد بعد از ظهر خالی اش را به خرید لباس برای مراسم های افسانه اختصاص دهد بد نیست. نه کسل میشود ... نه برانوش فکر میکند ... نه ... کلا بهانه ی خوبی بود تا زنگ بزند بدون انکه حس کند توجیهی که برای خودش می اورد احساساتش را درگیر کرده یا ...!

دستش را به سمت گوشی اش دراز کرد... روی لیست مخاطبین باز تو جیهش را از نو برای خودش مرور کرد ... صرفا چون سلیقه ی برانوش خوب است و نمیخواهد برانوش به چیزی فکرکند ... از روی رفاقت و این حرفها میخواست زنگ بزند ... وگرنه!!!

شماره را گرفت.

بوق نخورده گفت: دستگاه مشترک مورد نظر خاموش است...

The Mobile Set is Off

چرا؟؟؟

چرا خاموش بود.

خودش هم نفهمید چرا این کار را دوباره تکرار کرد.

به ساعت نگاهی انداخت وفکر کرد نیم ساعت دیگر زنگ میزد ... ولی باز یک ربع نگذشته همان اوا ... نمیدانست عادت اوست که خاموش کند ... یا ...!

کمی به کارهای عقب مانده اش رسیدگی کرد ... ساعت از سه گذشته بود که افسانه تماس گرفت و کمی اطلاعات و گزارش سفر داد. خوشبختانه روشن دلی اش نسبت به مازیار و هدیه کاملا به هدف خورده بود و فکر خرید چند دست لباسش کاملا صحیح بود.

نزدیک چهار به خانه رفت.

با نبود ماشین برانوش ابروهایش را بالا داد و در اسانسور باز به گوشی اش زنگ زد. این بار میگفت در دسترس نیست...

پوفی کشید و قبل از دراوردن کلید و رفتن به واحد خودشان تقه ای به واحد برانوش زد. صدایی نیامد ... زنگ را امتحان کرد... باز هم خبری نشد.

شانه هایش را بالا انداخت و وارد خانه شد.

در شرکت قرمه سبزی خورده بود. یاد تنقلاتش افتاد. با چرخش گردن نگاهی به پس سرباند پیچی اش در اینه کرد وفکر کرد باید صبرکند برانوش پانسمانش را عوض کند یا ... صبحی هم او پانسمانش را سبک کرده بود و به یک پانسمان کوچک در پس سر اکتفا کرده بود.

خواست کمی ور برود که بیخیال شد وترجیح داد باز برانوش با نوازش موها چنین کاری کند و خودش رسما حس میکرد این لطف است در حق برانوش که میگذارد یک پانسمان سرش را عوض کند ... دو اینکه موهایش را نوزش کند ... سه کلی پشتش را دید بزند!

چهار دلش تنقلات میخواست ...

پنج برانوش کجا بود ...


romangram.com | @romangram_com