#من_تو_او_دیگری_پارت_247
ارمیتا:فعلا هیچ کاری نمیتونی بکنی...
برانوش سری تکان داد و ارمیتا گفت:قرارمون این بود که باهم دوست باشیم... و درحق هم دوستی کنیم ...اکی؟
برانوش لبخندی زد وارمیتا گفت: تو ادم خوبی هستی برانوش...
برانوش نگاهش کرد و ارمیتا گفت: جدی میگم... خیلی خوبی... ولی خیلی سعی میکنی خبیث باشی...
برانوش لبخند کجی زد و ارمیتا گفت: بیا از فردا یه تصمیم جدید بگیر... بیا و همه چیز و با گذشته ات تموم کن ...
ارمیتا وسط پشت بام ایستاد وگفت: من همین جا رامین و خاطراتشو اتیش زدم ... پایش را کوبید و گفت: درست همین جا ... فقط یه پوشه ازش عکس دارم که یادم نره قبلا چی بودم ... بعد چی شدم ... تو هم فکراتو بکن ... یهویی تمومش کن ... بذار خلاص بشی... بذار زندگیتو بیشتر از این تحت شعاع قرار نده ... بذار تموم شه ... نگین تو رو پدر خودش میدونه ... نذار بیشتر ازاین اشتباهی تو رو بابا صدا کنه ...
ودستهایش را درجیبش فرو کرد و راه خروج را پیش گرفت. جلوی در پشت بام ایستاد واز سر شانه نگاهی به او کرد وگفت:لطفا خر شو... شب بخیر... و با خنده در را بست.
ودستهایش را درجیبش فرو کرد و راه خروج را پیش گرفت. جلوی در پشت بام ایستاد واز سر شانه نگاهی به او کرد وگفت:لطفا خر شو... شب بخیر... و با خنده در را بست.
***********
نفس خسته ای کشید ... رزومه ی کاری شرکای جدید را چک میکرد.
بوی پول خوب به مشامش ساخته بود . تاسیس شعبه ی دوم نیاز به شریک داشت ... ادم های بنظر درستی می امدند. حداقل هیز نبودند .
بهروز صمدی و همسرش فتانه صمدی... به قول پرستو شاید دخترعمو پسرعمو بوده اند.
هرچه که بود قرار داد بستن با انها و به نوعی شراکت با یک زوج که اتفاقا نام خوبی در صنفشان داشتند رضایت بخش بود.
دیگر بعد از این همه مدت باید شاهد موفقیت های بیشتری می بود.
کش وقوسی امد و به ساعت نگاه کرد.
نزدیک یک بود . به صفحه ی گوشی اش نگاه کرد... چرا فکر میکرد باید به برانوش زنگ بزند یا برانوش به او زنگ بزند؟! نه واقعا چرا ...
اهی کشید و روی میز پهن شد ... چانه اش را روی ساعدش گذاشت وبه گوشی اش زل زد.
دیشب عکس های لادن را در پشت بام اتش زد ... وقتی زنگ اپارتمانش را فشار داد فکر نمیکرد برانوش اینقدر زود تصمیمش را عملی کند.
همان دیشب میخواست نگین را ببرد ولی ارمیتا با گفتن بچه بد خواب میشود مانع شد.
همه چیز را به صبح موکول کرد و درپشت بام چهارشنبه سوری بازی کردند.
اهی کشید و فکر کرد خب توقع دارد زنگ بزند و بگوید که نتیجه ی خداحافظی از یک موجود زنده ی یازده ماهه چه میشود... هرچند میدانست این برای برانوش کمی سخت و دردناک است.
حتی وقتی خودش هم فهمید ... اهی کشید ... نمیدانست چرا حالا که او یک فرزند ندارد بیشتر میتوانست با او در ذهنش کنار بیاید .
واقعا کنار می امد؟
با انگشت اشاره وشصت گوشی اش را روی میز میچرخاند.
چرا او زنگ بزند؟ برانوش باید زنگ میزد...!
romangram.com | @romangram_com