#من_تو_او_دیگری_پارت_228
بخصوص با ان معده ی خراب و درب و داغانش!
پرستار: امروز خوب خون خیرات میکرد ... خدا خیرش بده صواب کرد...
ارمیتا فکر کرد چه واج ارایی خ هم میکند!
پرستار ادامه داد: امروزم که حسابی سرمون شلوغ بود... سر ظهر یه اتوب*و*س تو چالوس چپ کرده بود نصف تصادفی ها رو اوردن اینجا... حالا وضع همه وخیم ... دو سه نفر و مجبوری منتقل کردیم خصوصی و نیمه خصوصی... بس که نیرو و کادرمون تکمیل بود ما شاالله... بیمارستان دولتیه دیگه ... هر روز یه چیزش کمه ... باورت میشه بخاطر کسر تخت مجبور شدیم دو سه نفر و تو انبار بخوابونیم...
ارمیتا نفس عمیقی کشید و زیر لب گفت: تو انبار بخوابونید بهتره تا توبیابون! هرچند تقصیرپرستارها نبود!!!
پرستار لبخندی زد و گفت:حالت که خوبه ... خوشبختانه تو سی تی و ازمایشت هم مشکلی نبود ... هوای شوهرتم داشته باش... هرکسی تا سه صبح یه لنگه پا واسه بهوشی زنش بیدار نمیمونه... بخدا زن وشوهرایی میان که اصلا محل هم نمیذارن... یخرده هم حواسش بهت باشه... خدا رو شکر الان بانک پره ... رفتین خونه همو تقویت کنین.... و لبخند مهربان و شیطنت بخشی زد وگفت: خب من برم به مریضای دیگه ام سر بزنم... امشب شب شلوغیه... فعلا.
چند لحظه به نگین خیره شد.
بچه را هم زا به راه کرده بود.
بچه را هم زا به راه کرده بود. نیم ساعت بیشتر بود که از برانوش خبری نبود.
در اتاق باز شد.
برانوش لبخندی زد وگفت:جوجه میخوری؟
ارمیتا مات گفت:ساعت سه صبحه؟
برانوش: از رستورانی خریدم سر شب... الانم بردمش تو کله پزی سر چهار راه... داغشون کردم... سوپم خریدم ...
ارمیتا لبخند تشکرامیزی زد وگفت: همون کله پاچه هم میخوردم...
برانوش با لبخند گفت:تو رو خدا؟اهلشی؟ ای ول... میدونستم میگرفتم... اصلا بذار برم بگیرم...
داشت جدی جدی بلند میشد که ارمیتا پیش دستی کرد و پیراهنش را کشید وگفت:نمیخواد همین خوبه... وقاشقش را در ظرف سوپ کرد وگفت: اوه چه داغه...
برانوش لبخندی زد وارمیتا پرسید:خودت چی؟
برانوش ظرف غذا را باز کرد وگفت: میخورم... تو واجب تری...
ارمیتا: من که دو واحد خون ندادم!
برانوش ابروهایش را بالا داد و ارمیتا گفت: ممنون ... امشب خیلی زحمت کشیدی...
برانوش خندید و گفت: میگم که خواستی تلافی اون یه بار و دربیاری...
ارمیتا خندید و گفت:گروه خونیت ...
برانوش وسط حرفش امد وگفت: با منی... تو هرچی تفاهم نداشته باشیم این یه مورد ...
romangram.com | @romangram_com