#من_تو_او_دیگری_پارت_227

برانوش لبخندی زد وگفت: خوبی؟بهتری؟سرگیجه تهوع نداری؟

ارمیتا دستی به بانداژسرش کشید وگفت: چم شد؟

برانوش ابروهایش را بالا داد وگفت:زنگ زدی به من گفتی بیا .... منم اومدم...

ارمیتا اخمی کرد و با لحن خشکی گفت:من؟

برانوش: بیخیال عزیزم.... سرت چهارده تا بخیه خورده ... بهتره یه چیزی هم بخوری... فشارت پایینه...

ارمیتا ماتش برده بود. عزیزم؟؟؟ با او بود؟عزیزش؟؟؟

برانوش خندید و گفت:چرا اینطوری نگاه میکنی؟

ارمیتا: من حالم خوبه فکر میکنم باید مرخص بشم...

برانوش:نچ ... شما هنوز خوب نشدی ... فشارت رو هفته ...

ارمیتا خواست روی تخت بنشیند که برانوش بدون انکه سوالی بپرسد دستش را زیر ب*غ*ل او برد و به ارامی کمکش کرد بنشیند ...بالشش هم پشتش مرتب کردتا راحت تکیه دهد.

ارمیتا منگ و گیج مانده بود این پسر چقدرپررو است!

برانوش لبخندی زد وگفت: خوب خدا رو شکر این واحد خون هم تموم شد... برم هم برات غذا بیارم ...

و چشمکی زد واز اتاق خارج شد. ارمیتا با حس لرز ملحفه را بالا کشید ... به پیراهن صورتی ای که تنش بود نگاهی انداخت.چشمهایش را بست وسعی کرد جزییات حادثه ای که برایش رخ داده است را به یاد بیاورد...

با حس مور مور شدن بیشترخودش را جمع کرد... لباسش اصلا مناسب نبود... همین را یادش می امد...!!! یک تاپ نیم تنه و یک شلوارک... یا خدا برانوش او را به چه وضعی دیده است....

پرستاری وارد اتاق شد ... لبخندی زد وگفت: خوبی خانم خانما ... و استینش را بالا زد و سرم خونی را از دستش کشید.

لبخندی زد وگفت: تا ظهر سعی کن بچه تو شیر ندی... خونت رقیق بشه بهتره ...

ارمیتا با گیجی گفت:بچه؟؟؟

پرستار ابروهایش را بالا داد و به مبلی که نگین رویش خوابیده بود اشاره کرد.

ارمیتا اهی کشید وگفت:وای نگین...

پرستار دوباره لبخندی زد وگفت: خدایی شوهرت خیلی اقاست...

ارمیتا منگ به پرستار نگاه میکرد.

دخترجوان و تپلی بود... لبخندی زد و حینی که فشار او را میگرفت گفت: حواستم بهش باشه ... دو واحد خون ازش گرفتیم... یهو نشه جفتتون دراز به دراز بیفتین...

ارمیتا چشمهایش را گرد کرد وگفت:دو واحد خون؟

پرستار: اره ... یکیشو زدیم به تو ... و در توضیحش گفت: همیشه تو بانک خون اُ کم میاریم.... این شوهر شما هم که اُ منفی... خدا رو شکر تنش قوی بود ...

ارمیتا فکر کرد او زیاد هم قوی نیست... همش باد هواست...


romangram.com | @romangram_com