#من_تو_او_دیگری_پارت_229

ارمیتا لبخند کجی زد و گفت:حیف حال ندارم وگرنه ...

برانوش با دهان پر گفت:وگرنه چی؟خشن شدی خانم مهندس! خوب تفاهم داریم دیگه! تفاهم خدادادی...

ارمیتا : تو هنوزم سر پیشنهادتی نه؟

برانوش: نه ...

ارمیتا یکه ای خورد وبرانوش با اشتها مشغول بود.

غذایش را جوید و کمی دوغ خورد.

با لبخند خاصی گفت: بیشتر ترجیح میدم یه دوست ویه فامیل باقی بمونم... بهرحال داریم فامیل میشیم... نه؟ مکثی کرد وگفت:حالا که بیشتر فکر میکنم...

ارمیتا تکانی خورد وبرانوش زیرچشمی نگاهش میکرد ... ادامه داد: من وتو به درد هم نمیخوریم... تو با سوادی... بسیار متشخصی و... کلی صفت خوب داری... فکر نمیکنم یه دوشیزه مثل تو حاضر باشه با یه مرد مطلقه ازدواج کنه ... برای همین از خیرش گذشتم... برای تو موقعیت های ایده ال زیاده ... منم فعلا ترجیح میدم تنها زندگی کنم!

حرفهایش را تعریف تلقی میکرد یا نوعی بی محلی... یا ... باز مشغول شد. زیادی گرسنه بود. هرچند تمام علت اشتهایش حضور ارامش بخش دختری مثل ارمیتا بود که چهار زانو رو به رویش نشسته بود و بی تکلف و بی هیچ ارایشی و با سری بانداژ شده هنوز لوند بود. حتی نگاه با تعجبش و رنگ به نسبت پریده اش...!

ارمیتا هنوز به او نگاه میکرد ... بار دوم بود کسی پسش میزد؟ یا بار پنجم ششم بود که کسی را پس میزد ؟شایدهم بار اول بود که کسی را پس میزد و توقع داشت پس زده نشود!!!

ارمیتا نفس عمیقی کشید وگفت: این پرستاره فکر میکنه که تو ....

برانوش خندید وگفت:توقع داشتی بهش بگم تو دختر همسایمون که خیلی شیک و پیک با اون لباس خونین ومالین ... اوردمش بیمارستان و کلی ب*غ*لت کردم چه نسبتی باهام داره؟خواهر زن اینده ی برادر ناتنی منه؟... چه فکری میخواست بکنه؟برات بد میشد ... وگرنه من که عادت دارم... ونیشخند مسخره ای زد.

ارمیتا هنوز بهت زده بود.

برانوش فکر کرد :دختر مگر مرض داری کسی را رد کنی وپشیمان شوی! حالا حالا ها با او کار داشت... هنوز سر حرفش بود .. ادم های سخت نیازی به تظاهر به سختی ندارند ...! ارمیتا سخت نبود ولی لایه ای که دور خودش کشیده بود باعث میشد تا ... بهرحال پا پس نمیکشید ولی میتوانست کم و بیش او را بفهمد و بشناسد.. نگاهش ... بهتش... تعجبش... واکنش های میمیک صورتش... همه و همه نشان میداد که درست شخم میزند احساسات کسی که نسبت به او گارد دارد را باید خوب ورز دهد تا در اینده بشود باورپذیر باشد ... شرط همه ی زندگی باور واعتماد بود... چه فایده اگر این دو رکن را ارمیتا نسبت به او نداشته باشد؟؟؟ این گار د را باید میشکست ... ولی نه به هر قیمتی... دلش نمیخواست برای شکستن این گارد صاحبش را هم بشکند ... ارمیتا خودش باید سمت برانوش می امد ... شاید هم... شاید هم راه را اشتباه میرفت ... ولی چشمهای ارمیتا دروغ نمیگفتند ... این تنها چیزی بود که دلش را قرص میکرد.





ساعت نزدیک هفت بود ... در اتومبیل برانوش همراه با نگین که روی پایش وول میخورد نشسته بود.

برانوش سوار شد وارمیتا گفت: ساعت سه جوجه خوردی...

برانوش:باشه... من هروقتی هرچی بخورم صبحونه رو نمیتونم بیخیال شم...

ارمیتا سرش را خواست تکان دهد که دچارسرگیجه شد.

برانوش زیرچشمی نگاهش کرد و گفت:خوبی؟

نگین سرو صدا میکرد و ارمیتا اصلا حوصله اش را نداشت. سرش داشت می ترکید .

برانوش حرف دیگری نزد فقط با سرعت به سمت اپارتمان راند.

ارمیتا با همان چادر وارد اسانسور شد ... برانوش و نگین هم پشت سرش...

ارمیتا به دیواره ی فلزی تکیه داد.


romangram.com | @romangram_com