#من_تو_او_دیگری_پارت_224

مرصاد هنوز حرف میزد وبرانوش هم فکر میکرد مازیار در وهله ی اول با او چه کاری دارد؟ در وهله ی دوم هدیه برای چه در این فصل سوز و سرما به شمال میرود و سوم اینکه چه کار کند نظر ارمیتا را نسبت به خودش مثبت کند!

مرصاد هم هنوز حرف میزد . کلا زیادی حراف بود.

نگین هم باب اسفنجی را نگاه میکرد وبیخیال لوگو شده بود... او هم مثلا گوش میداد وحواسش به نگین بود و ... همه ی ذکر وفکرش پیش کسی که میدانست به این راحتی ها دم به تله که نه ... اسیر عشق هم دیگر از سنش گذشته بود ... علاقه مند ... بهتر بود.

جمله اش را از نو تکمیل کرد.

همه ی ذکر وفکرش پیش کسی بودکه میدانست به این راحتی ها علاقه اش را باور نخواهد کرد!

فصل هشتم:تکیه گاه...

_باشه ... چشم... بله... چشم... باشه... بله... بله ... باشه مادر من چشم... بله...

پرستو تقه ای به در زد و درحالی که پرونده ای دستش بود منتظرماند مکالمه ی ارمیتا با مادرش تمام شود.

ارمیتا هنوز اطاعت امر میکرد.

در اخر بالاخره شیدارضایت داد که ارمیتا یک دختر 25 ساله که اتفاقا یک مدیر بود و صد نفر را تا دم چشمه میبرد تشنه برمیگرداند میتواند در نبود خانواده مراقب خودش باشد...

پرستو خواست حرفی بزند که ارمیتا کش وقوسی امد و گفت: کار تعطیل .... بقیه رو بفرست برن...

پرستو متعجب گفت:جدی؟

ارمیتا نیشخندی زد و گفت:اره ... امروز میخوام نهایت ل*ذ*ت وببرم... ارامش... سکوت... تنهایی... فیلم!

پرستو خندید و گفت: تا باشه مسافرت برن ... سرحال تری ارمیتا جون.

ارمیتا خندید و پرستو متعجب از اینکه تذکر نداد خانم ارمند صدایش کند خداحافظی کرد واز اتاق خارج شد .

او هم بساطش را جمع کرد و به خانه رفت...

چه کیفی میداد افسانه نبود...

مرصاد نبود ... اوه... مرسی... عالی بود! احتمالا برانوش هم نبود ... ابتدا به کلوپ رفت و چند فیلم مناسب سنش کرایه کرد. سپس به مغازه رفت و کلی خرت و پرت اعم از پاپ کرن و پفک و چیپس و ماست موسیر و غیره خرید... غذا را هم زنگ میزد از بیرون می اوردند.

این بینظیر ترین لحظه ی عمرش بود.

در پارکینگ پارک کرد.

با دیدن ماشین برانوش چشمهایش را باریک کرد وحدس زد شاید با یک ماشین رفته اند...

در اسانسور خریدهایش را جا به جا کرد و شالش را دور گردنش انداخت.

در طبقه ی مورد نظر ایستاد...نفسی از سر ازادی کشید و کلید را از کیفش خارج کرد.

با دیدن کفشهای واکس خورده ی برانوش جلوی در... و البته صدای تلویزیون .. وشاید توهم شنیدن صدای نگین... فکر کرد اگر او باشد یا نباشد چندان مهم نیست... این ازادی را به شدت دوست داشت!

وهیچ کس قرار نبود مزاحم این لحظات نابش شود...


romangram.com | @romangram_com