#من_تو_او_دیگری_پارت_225
وارد خانه شد. چه سکوتی... چه ارامشی... افسانه نبود ...
به سمت ظرفشویی رفت ... اصلا حوصله ی شستن ظرفهای دیشب و صبح که روی هم تلنبار شده بود را نداشت... کمی فکر کرد که ل*ذ*ت تنهایی اش را باید چگونه پر کند.
شاید یک چیپس وپنیر و تماشای یکی از فیلم ها کمکش میکرد تا فکرش باز شود.
چیپس را در ظرف پیرکسی خالی کرد... به سلامتی رفته بود مغازه یک بسته هوا خریده بود .... کارخانه ی نامرد دو تکه چیپس هم اشانتیون در ان انداخته بود.
به وفور رویش پنیرپیتزاریخت و ظرف را داخل ماکرویوو گذاشت.
چشم چرخاند تا لیوان پیدا کند... اهی کشید ... چهار نفر ادم مگرچقدر ظرف کثیف میکردند!
در کابینت دنبال لیوان میگشت... استکان و فنجان به درد نوشابه خوردن نمیخود. صندلی را برداشت و رویش ایستاد... یک لیوان شربت خوردی از بالای کابینت برداشت... از روی صندلی پایین امد.... لیوان راشست ... صدای زنگ ماکرویوو هم اعلام کرد که تغذیه ی لذیذش اماده است.
موبایلش را به شارژ زد و خودش را روی اپن گذاشت... با ان نیم تنه ی سفید و شلوارک خاکستری و موهای باز وبلوندش جلوی تلویزیون نشست و مشغول شد.
موبایلش را به شارژ زد و خودش را روی اپن گذاشت... با ان نیم تنه ی سفید و شلوارک خاکستری و موهای باز وبلوندش جلوی تلویزیون نشست و مشغول شد.
کلیپسش را از سرش باز کرد ...
تابی به گردن وموهایش داد و کمی از نوشابه اش نوشید.
گرم بود... از جا بلند شد و به اشپزخانه رفت ... کمی یخ باید برمیداشت... فریزر با سرو صدا بیشتر از دو سه تکه یخ تحویلش داد... حتی چند تایی هم به زمین افتاد. محلی به یخ های روی زمین افتاده نگذاشت و از اشپزخانه خارج شد.
همش تقصیر افسانه بود که دست به تنظیمات فریزر میزد که حالا اینطوری مشت مشت یخ تحویل دهد.
نفس عمیقی کشید و یخ ها را به لیوانش برگرداند. با احساس سرما به اتاق پدر ومادرش سرکشی کرد ... حدسش درست بود شوفاژ ها خاموش بودند.
با اینحال روشن نکرد فقط در اتاق را بست و دوباره به هال بازگشت... مگر تبلیغات یک فیلم چقدر طول میکشید
با حس ویبره ی گوشی اش به سمت اپن رفت ... برایش پیام امده بود ... از سمت هال دستش به گوشی اش نرسید... ناچارا وارد اشپزخانه شد... دم پایی های ابری که مثلا مخصوص سطح سنگی کف اشپزخانه بود تا لیز نباشد را نپوشید ... قدم اول را نرفته بود ... که بی هوا پایش روی جسم سرد و خیسی رفت و حس کرد درد وحشتناکی در پس سرش پیچید و دیگر متوجه چیزی نشد.
پلکهایش بهم چسبیده بودند... لحظاتی طول کشید تا بتواند انها را از هم باز کند... حس میکرد هوا تاریک شده است ... به سختی توانست به رخوت و سنگینی ای که در تنش حس میکرد فائق بیاید و از جا بلند شود ... سرش به شدت میسوخت و گیج میرفت.
کمرش هم درد میکرد ... دستش را به لبه ی اپن گرفت و سعی کرد روی پاهایش بایستد ... اما زانوهایش به شدت می لرزیدند و حس تهوع باعث شد نتواند صاف بایستد... دودستی لبه ی اپن را گرفته بود.
نگاهی به کف زمین انداخت ... با دیدن سطحی که خونی بود با تردید دستی به پس سرش کشید ... زبری خاصی را لا به لای موهایش حس میکرد ... و البته خیسی خون و ل*خ*ته های سیاه را میتوانست حس کند ... گرمای ان مایع لزج و خیس باعث شد کمی بخودش بیاید... از تهوع و سرگیجه دوبار عق زد ... ولی بالا نیاورد... با دیدن گوشی اش روی اپن به سختی ان را برداشت... لحظات اخر قبل از نشستنش کنار خون خشک شده اش متوجه تیتراژ پایانی فیلم شد ...
به صفحه ی گوشی نگاه میکرد ... جاری شدن خون را از پشت سر روی کتفش را کامل حس میکرد... از درد سرش هم کم مانده بود به گریه بیفتد... بدون فکر خاصی روی شماره ی دکتر برومند ایست کرد و دگمه ی سبز را فشار داد.
با صدای بی حالی سعی داشت در جواب به به خانم مهندس ارمند وضع نا به هنجارش را توضیح دهد ... البته اگر برانوش اجازه میداد....
قبل از انکه فضای سیاه بازکامل میدان دیدش را بگیرد خفه گفت:برانوش بیا ... ودیگر نتوانست گوشی را دم گوشش بالا نگه دارد ... ضعفش هر لحظه بیشتر میشد.... صدای الو الو گفتن براوش را میشنید اما هیچ واکنشی نمیتوانست نشان بدهد... قبل از انکه کاملا هوشیاری اش را از دست بدهد صدای زنگ در هم شنید ... نفهمید چرا با خیال راحت در مقابل ضعفش کوتاه امد و مقاومت برای هوشیار ماندن را کنار گذاشت.
برانوش با لگدی در را باز کرد...
صدای نق نق نگین می امد اما با کفش وارد خانه شد... گوشی اش هم روشن هنوز دستش بود... بلند صدا زد : ارمیتا ...
با دیدن تلویزیون روشن و دی وی دی و تبلیغ فیلم های سینمایی یک دور چشمش را در هال چرخاند... نبود... سرش را به سمت اشپزخانه چرخاند.
romangram.com | @romangram_com