#من_تو_او_دیگری_پارت_223

برانوش درواقع فقط نشسته بود تا نگین ان لگوهای کثیف و پرزی را برای خارش لثه استفاده نکند.

مرصاد با لباس راحتی وارد هال شد و گفت:بزن فوتبال...

به سمت کنترل میرفت که برانوش پرسید: خوب حل شد؟

مرصاد نگاهی به برانوش که بی حوصله به بازی نگین نگاه میکرد انداخت و گفت: 50 50 ... اخر هفته داریم میریم شمال ... تو هم میای؟

برانوش ابروهایش را بالا دادو گفت:شمال؟ شمال چه وقتی؟

مرصاد: فرمایش اقای ارمنده ...

برانوش گیج فکر کرد هدیه هم قرار بود به شمال برود.

مرصادادامه داد:البته برنامه اش و خیلی وقته چیدن...

برانوش هنوز داشت به رفتن هدیه به شمال فکر میکرد. این فصل ،قطعا فصل مسافرت همگانی نبود که فکر کند خوب برحسب اتفاق انها هم قصد سفر کرده اند.

حالا نصف شبی چرا هدیه اینقدر مهم شده بود؟!

مرصاد خوشحال بود ... چشمهایش برق میزد.

بیخیال فوتبال شده بود و با نگین به باب اسفنجی با زبان اصلی نگاه میکردند.

لابد مرصاد در چشمهای باب اسفنجی افسانه را میدید... چه شباهت شدیدی هم بین اسفنج و افسانه بود!

برانوش کش و قوسی امد وگفت: خوب تعریف کن ... چی شد؟چی شنیدی؟چی گفتی؟ ارمیتا چه کار میکرد...

مرصاد پوفی کشید و گفت: این دختره ارمیتا که فقط تو اشپزخونه بود ... مازیارم رفت باهاش حرف زد ...

برانوش چشمهایش را باریک کرد وگفت:مازیار؟

مرصاد سری تکان داد وگفت: بابا دختره خیلی غده .... فکر کرده کیه...

برانوش پوزخندی زد و گفت: تازه به این نتیجه رسیدی؟

مرصاد:مازیار رفت باهاش صحبت کنه ... بدبخت و چنان چزوند که ...

برانوش نیشش با ز شد. چه بهتر!

مرصاد از بحث زیراب زنی ارمیتا به افسانه رسید ... از لاک ناخنش وبوی عطر تحریک کننده اش گفت تا شرایط مهندس ارمند برای افسانه ... احتمالا قبل از نوروز عقد میکردند ... و این اتفاق خوشایندی به حساب می امد.

برانوش هم در لک بود. نمیدانست مشکلش چیست ... یا ... مشکلاتش چیست و چطور باید حلشان کند.

حسش به ارمیتا هم قوز بالا قوز بود.

دانستن اینکه دختری که به هر نحوی سعی داری به او نزدیک شوی اما بخاطر زیر اب زنی برادرت هرکاری کنی باز هم به چشم او نمی اید...!کاش حداقل نمیدانست.

از این تیپ تلاش های بدرد نخور بود...


romangram.com | @romangram_com