#من_تو_او_دیگری_پارت_222

ارمیتا دستهایش را زیر چانه گذاشت و گفت:خوب؟

مازیار: بچه ی مردم افسرده شده !

ارمیتا نیشخندی زد وگفت:خوشم میاد هوار هوار حرف تودلش نمی مونه جار میزنه... دیگه چی گفته؟

مازیار خندید وگفت:اینطوری نگاش نکن ... کلی حساسه و احساسی....

ارمیتا مسخره گفت:اخی... حیوونی... دلم سوخت ... برم پیشش ...!

مازیار:ارمیتا داری میکشیش...

ارمیتا از جا بلند شد و دو لیوان چای ریخت .

یکی را جلوی مازیار گذاشت و یکی هم جلوی خودش با لبخند گفت: از ادمایی که جار وجنجال میکنن خوشم نمیاد.

مازیار دست به سینه نشست وگفت:ببین برانوش تو زندگیش....

ارمیتا با بدجنسی گفت:سختی کشیده باشه... مشکل داره باشه ... ولی اندازه ی دهنش لقمه برداره!

مازیار شوکه گفت:برانوش برومند ... پسر یکی ازثرومتمندترین تاجرای ایران ... نمیگم ادم پاک و درستیه ولی با این همه دغدغه و مشکل ... هنوزم کم کسی نیست ارمیتا...

ارمیتا پوزخندی زد وگفت:من مشکل مالی دارم که چشمم پی پول و ثروت پدری برانوش باشه؟ یه نگاهی به من بنداز ... تو فکر کردی برای منی که دستم تو جیب خودمه ... با پولی که خودم از زحمت خودم خرج میکنم ... کسب درامد دارم ... چشمم باید دنبال ثروت پدری برانوش باشه؟ یعنی اینقدر حقیرو پول دوستم؟مازیار میدونی خواستگار زیاد داشتم ... میدونی خیلی چشم و دل سیرتر از این حرفام که ...

مازیار میان حرفش پرید و گفت:ببین برانوش بهترین رفیق منه ... عین برادرم ... اگر بخاطر مشکل طلاقش میگی اون ...

ارمیتا میان کلامش امد وگفت:ببین مازیار... من ادمی نیستم که گذشته ی کسی و ملاک وارزش تلقی کنم... منم گذشته ای دارم ... هرکسی یه گذشته ای داره ... ولی از من نخواه که فکر کنم حتی یک درصد کسی و که بعنوان یه همسایه یا درنهایت یه دوست پذیرفتم ... حالا به چشم یه عشق ... کسی که تااخر عمر با من باشه نگاه کنم ... نمیتونم... و اگر تو فکر میکنی من اینقدر کوچیکم در دفاع از خودم بگم من دیگه ارمیتای سه چهار سال پیش نیستم ... مکثی کرد و نفس عمیقی کشید.

با تحکم و غروری که در صدایش موج میزد گفت:من دیگه اون دختر لوس ورویایی نیستم... کسی که حسرت سوار شدن پورشه رو داشته باشه ... من الان یه شرکت دارم که قراره بزودی شعبه ی دومش راه اندازی بشه... باتمام نوظهور بودنش خودمو تثبیت کردم ... خودمو نشون دادم... دیگه اون دختر توسری خور خرخون نیستم مازیار... دیگه کسی نیستم که هرکسی به راحتی ازم رد بشه ... حالا نگام کن... من همون دختری ام که تو اونو در شان خودت نمیدیدی که بخاطر نامزدیش بهش تبریک بگی... یادته؟حالا همون دختر تو رو رد میکنه ...

مازیار لبخندی زد وگفت:مهم نیست دیروز چی بودی... یا امروز کی هستی... انصاف نیست چون یکی یه بار تو زندگیش تو رو پس زد سر بقیه تلافی کنی... رامین مرد تموم شد... احساساتتو تو وجودت نکش... فهمیدن اینکه نسبت به برانوش کم توجه نیستی اصلا سخت نیست! ولی درست نیست که تو بخاطر غرورت و گذشته ات ادمی مثل اونو اینطوری برنجونی... برانوش دیگه مردی نیست که تحمل دو شکست و داشته باشه ... یا کلا دست از سرش بردار ... یا هم...

نفس عمیقی کشید و گفت:در اینکه تو بینظیری شکی نیست ... و حتی دراینکه قبلا این نبودی هم شکی نیست... برای رسیدن به اینجا خیلی چیزها از دست دادی درست ... ولی بیشترش نصیبت شد...خوشحال باش و شاکر... غرور به اندازه اش قشنگه ... ارمیتا الهه ی عذاب کسی که با تمام وجودتورو دوست داره و برات حاضره هرکاری کنه نباش...

ارمیتا خواست حرفی بزند که صدای کل کشیدن وهلهلهه ازسالن بلند شد.

ارمیتا خواست حرفی بزند که صدای کل کشیدن وهلهلهه ازسالن بلند شد.

مازیار چشم غره ای به او و ذات مغرورش رفت و از اشپزخانه خارج شد.

حیف میدانست بدبینی اش نسبت به مردها بخاطرشکستش است ... وگرنه انقدر مخ برانوش را میخورد تا بیخیال ادمی مثل ارمیتا شود! هرچند واقعا یک نفر را نیاز داشت تا خودش را بیخیال دختری مثل او کند!

******************************************

ساعت نزدیک دوازده وسی دقیقه بود که مرصاد به خانه بازگشت.

بانو را رسانده بود و حالا باز نزد برانوش برگشته بود.

برانوش با نگین در سالن نشسته بودند ولوگو بازی میکردند.


romangram.com | @romangram_com