#من_تو_او_دیگری_پارت_221

و شیدا هم گهگاه پارازیت تعارف میکرد!

افسانه عین میت شده بود .

مرصاد هم ... کلا دوست نداشت به ان سمت سالن که مرصاد و مازیار نشسته بودند نگاهی بیندازد.

بحث کسل کننده ای بود از گرانی ودولت وتورم و تحریم و توهم وتحصیلات و توریست و کلا واج ارایی ت بیداد میکرد ...

بهرحال به قول امیر:جوانها انتخابشان را کرده اند ... وبزرگترها باید دستشان را بگیرند .

مرصاد سی سالش بود جوان بیست ساله که نبود پدرش حرفها که نمیزد حیف که علف زیادی به دهان بزی مثل افسانه شیرین بود وگرنه مرصاد را سرو ته میکرد با ان طرز خیار خوردنش...!

اصیلی درست ... با سوادی درست ... ثروتمندی درست... ولی هرجای دنیا که بروی ... درمراسم خواستگاری.

خیاررا ابتدا پوست میکنند .... قاچش میکنند ... رویش نمک میزنند... بعد دو تکه میخورند ... باقی را برمیگردانند.

مرصاد با پوست بی نمک مشغول بود... فقط خردش کرده بود.مازیارهم خرش خرش و با سرو صدا میخورد.

واقعا این دو نفر قرار بود دراینده یک زندگی را بچرخانند... حداقل برانوش یک بچه نگه میداشت... والله!

امیر بحث را به کار کشاند بانو هم هر از گاهی اظهار نظر میکرد ...

کم کم ارمیتا خوابش میگرفت که امیر گفت:اتفاقا اخر همین هفته قراره با شیدا بریم شمال.... اگر تمایل داشته باشید...

بانو رو هوا زد...

بانو:با کمال میل... اتفاقا سفر یکی از بهترین راه های اشناییه...

فرح هم موافق بود دیگر بحث از خواستگاری به چمدان و کی برویم رسید.

افسانه هم محو مرصاد بود.

ارمیتا فکرمیکرد اخر هفته دو جلسه ی مهم و دو قرارداد مهم تر دارد نمیتواند شرکت را به امان خدا و پرستو ول کندو با ادمی مثل مرصاد همسفر شود.

مانده بود افسانه از چی این مرد خوشش می امد... درست خوشتیپ بود ولی...! افسانه بز بو ددیگر چه میشد کرد!





در اشپزخانه بود که مازیار خلوتش را بهم زد.

لبخند کجی زد وگفت: چیزی میخوای؟

مازیار دست به سینه نگاهش میکرد.

ارمیتا با تعجب گفت:طوری شده؟

مازیار پشت میز رو به روی ارمیتا نشست و گفت: به بهانه ی یه لیوان اب اومدم.


romangram.com | @romangram_com