#من_تو_او_دیگری_پارت_220
برانوش اهی کشید وماتم زده گفت: با ارمیتا چیکار کنم؟
مرصاد:چمچاره...
برانوش:من یه مرد مطلقه ام!
مرصاد:اونم نامزدش ولش کرده ...
برانوش اهی کشید و مرصاد گفت:چرا اماده نمیشی؟
برانوش: باور کن ... حس اومدن نیست... به سلامت مبارک باشه!
مرصاد نیشخندی زد وگفت:عاشق شدی...
برانوش با حرص گفت:تو شیرینی و گل تو گرفتی...
مرصاد محکم به پیشانی اش کوبید وگفت:تازه باید دنبال بانو و مهربانم برم!
برانوش روی مبل ولو شد و مرصاد هم بی خداحافظی و گیج از خانه خارج شد. یاد روزخواستگاری خودش افتاد. اهی کشید ... ارمیتا می مرد هم به او جواب مثبت نمیداد.
لعنت به او و ... !
صدای موبایلش بلند شد.با دیدن پیامی از ان شماره های ممنوعه که سایه به او داده بود نفس کلافه ای کشید و رفت تا نگین را عوض کند.
*******************************************
ارمیتا عطسه ای کرد و رو به افسانه که مثل بید می لرزید سینی چای را تحویل داد.
افسانه ملتمسانه نگاه کرد.
ارمیتاپوفی کشید و گفت:اینجا خواستگاری منه؟
افسانه:میگم همه چی خوب پیش میره نه؟
ارمیتا خاک بر سرتی گفت و راه افتاد . افسانه هم دمش...
باهم وارد سالن شدند. مرصاد نیشش تا بناگوش باز شد.
چرا ارمیتا هنوز فکر میکرد این بشر اینقدرگوشت تلخ است؟!
فرح هم امده بود .... نه که مسبب اشنایی واین امر خیر او بود ... و البته مازیار... با چشم و ابرو ادای مرصاد را برای ارمیتا درمی اورد تا فضای مفرحی ایجاد کند.
هرچند در نظرا رمیتا او هم گوشت تلخ بود.
رامین گوشت تلخ نبود هفت خط بود ... برانوش هم گوشت تلخ نبود ... هفت خط بود ولی...
با صدای سخن وری بانو درمورد دو دختر اقای ارمند ذهنش استپ کرد.
امیرهم درسکوت نکته سنج گوش میداد.
romangram.com | @romangram_com