#من_تو_او_دیگری_پارت_218

مرصاد :احمق خودت که میدونی دل خوشی هم از من نداره ... حرفهای من روش هیچ تاثیری نداشته خیالت راحت ...

برانوش با اخم گفت:پس اعتراف میکنی که زیراب منو زدی؟

مرصاد:خواستم بهش هشدار بدم بهت اعتماد نکنه ... دیدم اون خودش هفت خط تر از این حرفهاست.

برانوش نفس راحتی انگار کشید... برمنکر هفت خطی ارمیتا لعنت!

مرصاد بلند گفت:بشمار...

لعنتی فکرش را بلند گفت!

مرصاد چشم در چشم برانوش دوخته بود ... با نیشخند یک طرفه ای گفت: خدایی دختر خوبیه...

برانوش:چه فایده محل سگم بهم نمیذاره!

مرصاد خندید و صندلی را جلو کشید . برعکس رویش نشست و چانه اش را لبه ی پشتی صندلی گذاشت و گفت: پس ازش خوشت اومده؟

برانوش:مردی و میشناسی از این تیپ دختر با این استایل خوشش نیاد؟

مرصاد پریسنگ ناف او را هم نمیدانست ... وگرنه واویلا!

مرصاد خندید وگفت:پس خوب اسیرت کرده ... خوبه... یادته میخواستی به یه بهونه باهاش بخوابی؟

برانوش چپ چپ نگاهش کرد و مرصاد ادامه داد: به چشم خوابیدن خوب کسیه !

برانوش محکم روی میز زد طوری که کمی از چای روی میز ریخت ... با صدای بلندی گفت:خفه شو مرصاد ...

مرصاد از جا بلند شد و گفت: تو یادت نیست همین جا بهم گفتی که هردختری یه رگ خوابی داره وبالاخره برای اعتماد هم باید باهات کنار بیاد و تخت خوابم که داری و ....

برانوش بی مهابا به سمتش حمله کرد ویقه اش را گرفت.

مرصاد با خنده گفت:هوی چته دیو...

برانوش با داد گفت:راستشو بگو ازش خوشت میاد؟

و با حرص شدیدی ادامه داد:اره ازش خوشت میاد ... می کشمت مرصاد!

برانوش اصلا متوجه حرفهایش نبود در صدم ثانیه عصبانی شده بود!

مرصاد خندید و دستهایش را روی مشت برانوش که یقه ی پیراهنش را محکم به چنگ گرفته بود گذاشت و با ارامش گفت:احمق من عصرقراره برم خواستگاری خواهرش...

برانوش رهایش کرد و با شماتت گفت:پس این حرفها رو چرا راجع بهش میزنی...

مرصاد خندید ویقه اش را صاف کرد درحالی که از اشپزخانه خارج میشد گفت:حالا...

برانوش دنبالش راه افتاد و گفت:حالا چی؟چرا عین ادم حرفتو نمیزنی...

مرصاد به چهره ی ملتهب برانوش نگاه میکرد در قبال لادن هم هرگز چنین عکس العمل های تندی ازخود بروز نمیداد ...


romangram.com | @romangram_com