#من_تو_او_دیگری_پارت_213

سایه:بیخیال بابا... ما هم هیچی از زندگیمون سردرنیاوردیم... هان... یه چی بپرسم؟

برانوش مبهم تنهاسرش را تکان داد.

سایه چانه اش را خاراند وگفت: ببینم اگر من خواهرت بودم... با همین اوضاع... باهام چیکار میکردی؟

برانوش پوفی کشید وگفت: میکشتمت...

سایه خندید و گفت:اگرخواهرت بودم میذاشتی به اینجا برسم؟

برانوش م*س*تقیم به سایه که مصرمنتظرجوابش بود زل زد.

سراز کارهای این دختر در نمی اورد...

با اینحال گفت:نه... نمیذاشتم!

سایه ناگهانی دستهایش را دورگردن برانوش حلقه کرد وگفت: خیلی خوشحالم که خواهرت نیستم... مراقب خودت باش. خداحافظ...

و گونه اش را ب*و*سید و از او فاصله گرفت.

به سمت صندوق رفت.

پول ابمیوه ی جفتشان را حساب کرد.

چشمکی زد و از در خارج شد.

برانوش منگ به کاغذی که روی میز بود نگاه میکرد... از شیشه ی کافی شاپ به بیرون نگاه کرد... سایه درپیاده رو راه میرفت... دویست وششی برایش بوق زد... حسابی هم موی دماغش شده بود... اما سایه امتناع میکرد. شاید هم ناز میکرد...

شانه ای بالا انداخت اما... لحظات اخر قبل از انکه سایه و ان دویست وشش کامل از دیدش محو شوند... دید که او سوار یک تاکسی زرد شد!

وارد کلینیکش شد... از حجم بیماران کاسته شده بود.

هدیه دراتاقش مشغول بود.

برانوش کت و کیفش را برداشت و بدون حرفی انجا را ترک کرد.

سواراتومبیلش شد.

و به سمت خانه ی بانو راه افتاد.

هنوز ذهنش حول حرفهای سایه میچرخید... هنوز سعی میکرد باور کند که ... یعنی تمام مدت ان تماس هایک بازی بود؟بنظر میرسید سایه همه چیز را میدانست.

پوفی کشید ... مرصاد ... سایه... نکند همین سایه باشد؟

مرصاد ادمی نیست که به افسانه خ*ی*ا*ن*ت کند... نه ... سایه را مرصاد میخواهد ازکجا بشناسد...

به مرصاد اعتماد داشت... هرچند ازحرفهای ارمیتا هم سردرنمی اورد... ولی به مرصاد بیشتر از هرکسی اعتماد داشت.

خیلی زود به مقصد موردنظر رسید.


romangram.com | @romangram_com