#من_تو_او_دیگری_پارت_214

نه بانو خانه بود نه کس دیگر...

نگین را از نرگس تحویل گرفت. ترجیح میداد بیشتر پیش نرگس باشد...نرگس بچه داری خوب بلد بود.

نگین انگارغریبگی میکرد یا قهر بود... با این حال خداحافظی کوتاهی کرد و نگین را عقب اتومبیل روی صندلی مخصوصش نشاند.





در پارکینگ متوقف شد.

نگین خواب بود.

به ارامی او را درآ*غ*و*ش گرفت که در اسانسور باز شد.

ارمیتا درحالی که یک دستمال کاغذی روی بینی اش گذاشته بود عطسه ی بلندی کرد و برانوش گفت:سلام...

لعنتی... همان مانتویی را پوشیده بود که برانوش خریده بود... با همان کفش حصیری... حتما الان برانوش فکر میکرد او معطل ان یک مانتو و ان یک کفش است.

از این بدتر نمیشد.

دماغش را بالا کشید وبا صدای خش داری گفت:سلام...

برانوش لبخندی زد وگفت:سرماخوردی؟

خدا را شکر کرد که او از ان لحن رسمی درامد.

برانوش نگین را کمی در دست هایش جا به جا کرد وگفت:بهت میاد.... مبارک باشه...

انگار میخواست یک جمله ی دیگر بگوید که موبایلش زنگ خورد.

نگین ب*غ*لش بود... برانوش دو دستش به نگین بند بود و ارمیتا جلویش ایستاده بود و موبایل هنوز زنگ میخورد.

برانوش :میشه اینو بگیرید...

اینو منظورش نگین بود....

ارمیتا:سرماخوردم... بچه سرما میخوره...

موبایل هنوز زنگ میزد ...

I'm callin' U

تو را صدا می کنم ،

When all my goals, my very soul

با تمام آرزوها و حقیقت روحم


romangram.com | @romangram_com